روزی به خانه ابوبکر(لعنة الله علیه) رفتم عمر بن خطاب(لعنة الله علیه) و چند نفر دیگر آنجا بودند. ناگاه پیرمردی وارد شد و سلام کرد. جوابش دادیم...
ابوبکر(لعنة الله علیه) گفت:
ای پیرمرد بنشین. پیرمرد تکیه بر عصا نمود و گفت: من قصد حج دارم و مرا همسایه ای است که به من گفت: تو به حج می روی پس پیغام مرا به خلیفه رسول خدا برسان...
گفت: بگو من زنی ضعیفه ام و مرا پدری بود که یاری ام می داد. پس پدرم وفات یافت و مزرعه ای برای من گذاشت که وجه معاش من و فرزندانم از آن بود. امیر آن شهر مزرعه را از من گرفت و یکی از عمال خود را بر آن گماشت تا درآمد آن را بگیرد و به او برساند و از آن هیچ به من و فرزندانم نمی دهد...
ابوبکر(لعنة الله علیه) گفت: کراهت باد آن غاصب فاجر را.!! عمر(لعنة الله علیه) گفت: ای خلیفه رسول خدا!!! کسی را بفرست تا آن ظالم فاجر را به سزای خود برساند.
ابن عباس گوید: پس دیدم که پیرمرد بازگشت و گفت:
نعوذبالله من حقد الله فمن اظلم ممن یظلم بنت رسول الله ص... "پناه می برم به خدا از دشمنی و عداوت خدا.چه کسی از ظلم کننده بر دختر رسول خدا ظالم تر و فاجر تر است؟" و از آن خانه بیرون رفت...
ابوبکر(لعنة الله علیه) گفت: او را برگردانید و کسی را دنبال او فرستاد. اما پیرمرد را ندیدند...
ابن عباس گفت: خدمت امیر المومنین علیه السلامرسیدم. حضرت از این داستان پرسید و سپس فرمود: او خضر پیامبر بود.........
جنگ صفین بود و نوجوانی سیزده ساله... امیرالمومنین(ع) نقاب به چهره قمر بنی هاشم زدند و او را روانه ی میدان کردند. معاویه ابوشعتاء دلاور معروف عرب را پیش فرستاد ابوشعتاء گفت اهل شام مرا حریف هزار اسب میدانند، در شأن من نیست، یکی از پسران من برای او کا[!]ت. هفت پسر را به جنگ فرستاد و یکی پس از دیگری به دست قمر منیر بنی هاشم به درک واصل شدند. خودش عصبانی به قصد انتقام خون پسرانش به میدان آمد و او نیز با ضربتی به درک واصل شد... جنگ مغلوبه شده بود... همه در حیرتند که این نوجوان کیست که چنین جنگاوری میکند... امیرالمومنین(ع) به عباس گفتند برگرد پسرم... سپاهیان گفتند یا امیرالمومنین اجازه بده تا کار را یکسره کند اما حضرت اجازه ندادند...
وقتی برای مرحوم آیت الله العظمی میرزای قمی (ره) مشکل پیش می آمد، توسل به ذیل عنایات علی اصغر (علیه السّلام) پیدا می کردند و علت آن را می فرمودند: هر کدام از شهداء می جنگیدند و یا حداقل از خودشان دفاع می نمودند، ولی حضرت علی اصغر (علیه السّلام) قدرت دفاع از خود را نداشت.
ببخشید 【 آقــــــا 】 جسارت نشود اما جمــعہ ها تا لنـــــــ✘ــــگ ظهر خوابیم با آمدنت خـ✘ـــراب نڪن.. این یڪ روز تعطــــیلمان را.. از شنبــــہ بہ بعد.. مے توانے حســـاب بــاز ڪنے .. روے مـــــا....