امیرحسیــن :-)
همه را صف کرده بودند که قبل از اعزام واکسن بزنند . خودش را به هر کاری می زد که واکسن نزند . می گفت من قبلا جبهه بوده ام احتیاج به واکسن ندارم . چند بار هم خواست یواشکی از صف رد بشود اما نگذاشتند . نوبتش که شد ، بالاخره معلوم شد چرا طفره می رفت . دستش مصنوعی بود ! برش گرداندند .
امیرحسیــن :-)
امشب آرام نشستم... زل زدم به دیوار... غرق شدم تو یه سری فکـــر... شایدم رویـــا نمی دونم ... تا به خودم اومدم دیدم صورتم خیس شده .... به همین سادگی !!!
امیرحسیــن :-)
بی وفا این روزها نه مجالی برای دلتنگــــــــــــــی دارم و نه حوصله ات را... ولی با این همه گاه گاهی دلم هوای تورا میکند