امیرحسیــن :-)
لطف خدابه مردم ایران ارائه شد¤یک باره شوره زارزمین باغ لاله شد¤پس کو چه ها ى خاکى مشهد پر از شعف¤ خورشید شهر خامنه 73ساله شد¤
امیرحسیــن :-)
توسط پیامک
در جوار حرم آقا علی بن موسی الرضا دعاگوی شما دوستان هستم...التماس دعا
امیرحسیــن :-)
امیرالمومنین علی (ع) فرمودند : عفو و گذشت به همان اندازه که در اصلاح شخص بزرگوار موّثر است شخص فرومایه را تباه می کند
امیرحسیــن :-)
خــــــــــــــــــــــدایا...! خـــــــــــیلی ها دلـــــــمو شــــــــــــکستن ... شــب بـــیا بـا هـم بــــــریم ســـــــــــراغـشون ...!!! مــــــــن نــــــــشونت مـــیدم ... تــــــــــو بــــــــــــــــــــــــــــبخشـشون ...!!!
امیرحسیــن :-)
آخرین لطیفه ای که کل جهان اینترنت را برانگیخت................................. مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف آنها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد. فردا در روزنامه ها می نویسند : یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم پس روزنامه های صبح می نویسند: آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد . آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی من اهل کشور مصر و مسلمان هستم فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند : یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت
امیرحسیــن :-)
اين منم که گمشده ام يا تويي که پيدانميشوي!?
امیرحسیــن :-)
/ آقا اجازه!دل زده ام ازتمام شهر \ / بی تو دلم گرفته ازاین ازدحام شهر \ / آقا اجازه!دست خودم نیست خسته ام \ / در درس عشق من صف آخرنشسته ام \ / در این کلاس عاطفه معنا نمی دهد \ / اینجا کسی برای تو برپا نمی دهد \ / آقا اجازه!بغض گرفته گلویمان \ / آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان \ ......یا مهدی غریب...... نـ َــ بــاشـــی ـــ ــ ـ دوسـتـارم دنـیـــــا ؛ نـ َــ بـــاشــِـه ..........:: الّـلـهـم عـجّـل لـولـیـک الـــفـــرج ::..........
امیرحسیــن :-)
یه روز تو مغازه ی بابام نشسته بودم و داشتم تمرین جبر و مثلثات حل می کردم. به یه مساله ای برخوردم که هر کاری کردم نتونستم حلش کنم. دیگه داشتم کلافه می شدم که ناصر سر رسید. بهم گفت:" چته؟چرا پکری؟" گفتم:" هر کاری می کنم این مساله حل نمیشه". گفت:" نگو نمیشه، بگو نمی خوام!" گفتم:" یعنی چی نمی خوم؟! کلی وقت سرش گذاشتم، ولی نمیشه". سرش رو تکون داد و گفت:" یه چند دقیقه حواست رو جمع کن و فکرت رو بده به من"؛ بعد با حوصله ی تموم، روش حل مساله رو بهم یاد داد و گفت:" حالا ببین حل میشه؟" وقتی سعی کردم دیدم خیلی آسون حل شد. از اون روشی که یادم داده بود همه رو حل کردم. بهم گفت:" حالا دیدی می شه؟ پس، خواستن توانستنه!". شهید ناصر کاظمی
امیرحسیــن :-)
توسط پیامک
سربلند باد پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!
امیرحسیــن :-)
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟ پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟» وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛ تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن. بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود. رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛ بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره! گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛ از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»
امیرحسیــن :-)
لا یوم کیومک یا اباعبدالله .............وای اون روزی که پدر با زانو اومد سر جنازه پسر بزرگش ...صورت به صورت علی گذاشت ..........