امیرحسیــن :-)
و کلاس تعطیل شد...! كلاس درس شلوغ بود و همه در حال صحبت بودن ، هركسی با دوستای خودش گرم صحبت بود و خلاصه كلاس رو هوا بود ، یهو معلم اومد تو كلاس و سرو صدا خوابید . بعد طبق روال معلم شروع به خوندن لیست حضور و غیاب كرد: بزرگراه همت ............. حاضر ورزشگاه همت ............حاضر غیرت همت .................غایب سمینار همت ...............حاضر همایش همت ...............حاضر مردونگی همت .............غایب مجتمع فرهنگی همت .....حاضر آقایی همت ...................غایب صفای همت .................غایب مرام همت ...................غایب! صداقت همت ................غایب! ...همت .......................غایب! .... همت ....................غایب ! ....همت .....................غایب ! غایبا بیشتر بودن ..........كلاس تعطیل..........!!
امیرحسیــن :-)
برای سرکشی از بچه های یزد، همراه آقا به تیپ الغدیر رفتیم. آیت الله سید روح الله خاتمی نماینده امام در استان یزد هم آنجا بود. با دست های لرزان، مقداری ماست گرفت و در کاسه ای بزرگ، دوغ درست کرد. کاسه را آورد پیش آقا. تعارف کردند: خیلی زحمت کشیده اید خودتان میل کنید. قبول نکرد، می گفت می خواهد متبرک شود. حتی اجازه نداد آقا کاسه را در دست بگیرد. خودش آن را با دست نگه داشت تا ایشان از آن بنوشد. پیرمرد کاسه را چرخاند. لبانش را درست به همان نقطه ای که آقا از آن نوشیده بود چسباند و دوغ را سرکشید.
امیرحسیــن :-)
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟ پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟» وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛ تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن. بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود. رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛ بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره! گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛ از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»
امیرحسیــن :-)
مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟ گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد. دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود! گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.
امیرحسیــن :-)
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن در بیابان بلا تصویری از سقا کشید گفتمش سختی ودرد و آه گشته حاصلم گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید ...107 روز تا محرم
امیرحسیــن :-)
هیچ کس نباید شب به بستر برود قبل از اینکه از خود بپرسد: امروز چه کرده ام تا لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم. (دکتر شوایتزر)
امیرحسیــن :-)
صورتم رو به کربلا ميکنم خودمو تو دل تو جا ميکنم اگه اين دل بشه هوايي تو رو به قبله تو رو صدا ميکنم آقام آقام آقام آقام آقام قامتم خم شده ز بار بلا حاجتم باشد از تو يا مولا که يه بار ديگه بيام آقا نجف و کاظمين و کربلا آقام آقام آقام آقام آقام صورتم رو به کربلا ميکنم از ته دل تو رو صدا ميکنم نمازم رو به گنبد و حرم و پيکر بي سر اقتدا ميکنم آقام آقام آقام آقام آقام من بجز تو که هيچ کس و ندارم خودمو پاي گنبدت ميارمسرم و روي نيزه اي ميزارم توي صحن قشنگ تو ميکارم آقام آقام آقام آقام آقام ديگه عقلي از عشق تو ندارم به کجا از غم تو رو بيارم يه روزي ديوونت ميشم به خدا سر به صحراي کربلا ميذارم همه اسمها يک طرف اسم ابالفضل يک طرف همه چشمها يک طرف چشم ابالفضل يک طرف همه هستي يک طرف هست ابالفضل يک طرف همه دستها يک طرف دست ابالفضل يک طرف همه عشقها يک طرف عشق ابالفضل يک طرف همه دلها يک طرف دلبر مولا يک طرف همه اشکها يک طرف اشک ابالفضل يک طرف همه مشکها يک طرف مشک ابالفضل يک طرف
امیرحسیــن :-)
انگار این روزها حس تازه ای در من متولد میشود هر لحظه یک جور فقط این را میدانم از ازل من فقط برایه تو حوا آفریده شده ام عاشقانه هایم را تنها برایه تو خواهم خواند مانند حوّا که دستانش سيب را کم داشت، من، تو را کم دارم. روزی، تو را خواهم چید، مثل ِ سيب ِ سرخ ِ حوّا. ...
امیرحسیــن :-)
«برکت» ؛ چه شیرین است! همه ما با مفهومی با نام «برکت» آشناییم اما نکته جالب آن است پروسه ای را که رخ می دهد و مثلا برکت را در پول خود می بینیم برای ما کاملا مجهول است در حالیکه آن را حس کرده و از نتیجه آن شگفت زده شده بودیم! (یعنی انتظار نداشتیم این میزان پول بتواند اینهمه خرج و هزینه را پوشش دهد و ما را بی نیاز کند!) برکت؛ محصول توکل است!