امیرحسیــن :-)
کاش یه ذره به خودمون بیایم
امیرحسیــن :-)
هرگز باور نمي کنم که سال هاي سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. يک کاري خواهد شد. زيستن مشکل است و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و دير مي گذرند که احساس مي کنم خفه مي شوم. هيچ نمي دانم چرا؟ اما مي دانم کس ديگري در درون من پا گذاشته است و اوست مرا چنان بي طاقت کرده است. احساس مي کنم ديگر نمي توانم در خود بگنجم و در خود بيارامم و از بودن خويش بزرگتر شده ام و اين جامه بر من تنگي مي کند. اين کفش تنگ و بي تا بي قرار! عشق آن سفربزرگ! آه چه مي کشم! چه خيال انگيز و جان بخش است اين جا نبودن.
امیرحسیــن :-)
آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است حالا اما نمی خواهم برخیزم می خواهم اندکی بیاسایم فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام...
امیرحسیــن :-)
«چی شد چادری شدم؟» دیدیم شیطان صفتان، برای پاکی قلب معصوم خواهران و برادرانمان نقشه ها کشیده اند دیدیم قبح گناه می ریزند و بی حیایی را ترویج میکنند دیدیم به اسم آزادی جسم، انسانیت را به اسارت می کشند تا حیوان بسازند دیدیم عمق نگاه ها را کوتاه می کنند تا بالا را از یاد همه ببرند دیدیم عرفان کاذب را تبلیغ می کنند؛ دین بدون تکلیف را، تا به عکسی در آب از ماه محروم سازند دیدیم چادر را نشانه گرفته اند دریغمان آمد نگوییم از لذت بی نهایت این انتخاب خدایی دریغمان آمد نگوییم از زیبایی بی نهایت وقار دریغمان آمد نگوییم که یک بار امتحان کنید لذت باخدا بودن را، برای خدا انتخاب کردن را، تیر در چشم شیطان شدن را، مجاهد راه خدا بودن در جهاد اکبر را ای کاش همه بگویند همه ی آنها که حتی به خوب هم قناعت نکرده اند، به حداقل ها قانع نشدند، برتر را برگزیدند
امیرحسیــن :-)
جدمان مرا کناری کشید و گفت میخواهم نصیحتت کنم و سیلی محکمی بر گوشم نواخت! (قدیم رسم بود قبل هر نصیحت یک سیلی میزندند!!) و گفت: ""عجول مباش... زود هم قضاوت مکن... اصلا تا توانستی قضاوت مکن!!! بدگویی هم مکن... در یک کلمه، سعی کن سوتی ندهی که گرفتار شوی...."" پرسیدم چرا؟ چطور؟ سیلی دیگری به اینطرف صورتم خوابانید!! و
امیرحسیــن :-)
خواهرم میدانی با خودنماییهای خود پا روی خون چه کسانی میگذاری؟ انصاف کن دلت می آید؟ از شهدا نازنین تر ؟ مخلص تر؟ باصفاتر؟ مهربان تر؟ پا روی خون اینان می گذاری؟!
امیرحسیــن :-)
توسط پیامک
بچه هااااااا...............کانال 3 ماه عسل ببینین،نبینین از دستتون رفتها.......
امیرحسیــن :-)
کودک بودم، نوجوان بودم، جوانک بودم و بیشتر اوقات چشم به راه گذر زمان. کی می شود بروم راهنمایی؟ کی میشود کنکورم را بدهم؟ کی می شود از شر لباس فرم خلاص شوم؟ اندوهگین که بودم، غمی که دلم را می خراشید، طاقتم که طاق می شد، میگفتم خدا کی می شود که تمام بشود این اندوه؟ یادم است یکبار در همان عوالم کودکی، بنا گذاشتم به این که چقدر دور زمان کند است و این ها. مادرم گفت جوش نزن، تا چشم روی هم بگذاری،مثلا بیست سال ت شده. یا حالا هر اتفاق دیگری که چشم به راه ش بودم. من هم چشم هایم را بستم و بعد از درنگ کوتاهی گشودم و خندیدم و گفتم دیدی بیست ساله نشدم مامان؟ مادر خنده اش گرفت از این حرکت من، خاطر نشانم کرد که می بینی. گذشت و گذشت و گذشت. . . .
امیرحسیــن :-)
تجربه معلم بی رحمی است که اول امتحان میگیره بعد درس میدهد.
امیرحسیــن :-)
توسط پیامک
دهه 60 تیا نسل سوخته هستند...پس در نتیجه میشن،پدرسوخته...
امیرحسیــن :-)
ناز بشی با اون قلب رئوفت میگم شما انقدر حساسید النگوهاتون نشنکنه یه موقع !! ترو خدا انقدر حرص نخورین ... به نگین دندونتون فشار میادا !! عزیییییییییییییییییییییزم طاقت کشته شدن زنان و کودکان مظلوم سوریه رو نداری!! آخی ! نازی ! چه قلب رئوفی !! اصن همش تقصیر ماست به جان تو ! هی میگم انقدر صحنه سازی نکنید ! اینا کلاً آدمای خوبین ! چرا انقدر به این بشردوستها تهمت ناروا می زنید ؟! آقا خودتونو درست کنید دیگه !! فقط یه سؤال کوچیک کنج ذهنم وول میخوره ! احتمالاً کشته شدن بچه ها و زنهای بیگناه و مظلوم غزه فشاری به شما وارد نکرد ؟؟ اون بچه سه ماهه که تو بغل مادرش جون داد چی ؟؟؟ یا اون مادری که رو پاهای نوجوونش اشهد گفت ؟؟ احتمالاً اونا جز انسان ها نبودن یا زن و بچه نبودن ؟؟ آخه نامرد یه نگاهی به آرشیو زندگیت بنداز بعد شروع به نطق کن ! بعد تریپ مردونگی بردار !!