امیرحسیــن :-)
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
امیرحسیــن :-)
گفتی : نفرین میکنی ؟ گفتم : نه ، اما از خدا میخوام هیچکس ، اندازه من دوستت نداشته باشد . . .
امیرحسیــن :-)
هر کسی می تواند با شما لبخند بزند هر کسی می تواند با تو گریه کند اما کسی که تو را دوست دارد وقتی اشک در چشمان شماست ، میتواند آنرا تبدیل به لبخند کند . . .
امیرحسیــن :-)
نبودنت را با ساعت شنی اندازه گرفته ام ، یک صحرا گذشته است !
امیرحسیــن :-)
گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود ، دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است ، دلتنگی هایی که میتوانند آدم را خفه کنند
امیرحسیــن :-)
این جمعه هم شد نیامدی...یبن الحسن
امیرحسیــن :-)
هر بار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم.ترس من از گم شدن نیست از گرفتن دستی است که بی بهانه رهایم کند.