امیرحسیــن :-)
وقتی برای بار اول دیدمت از حرف زدن با تو میترسیدم و قتی برای اولین بار با تو حرف زدم از اینکه دوست داشته باشم میترسیدم وقتی برای اولین بار احساس دوست داشتن تورو تجربه کردم از اینکه عاشقت بشم میترسیدم و حالا که دوست دارم میترسم که از دستت بدم.
امیرحسیــن :-)
به نظرتون دندونام چیکار کنم ؟ خوب بشه
امیرحسیــن :-)
اگه جای این بودی؟تو این وضیعت چیکار میکردی؟؟؟؟؟
امیرحسیــن :-)
توسط پیامک
شبى گفتى ندارى دوست من را نمى دانى که من آن شب چه کردم! خوشا برحال آن چشمى که آن را به زیبایى پسندیش و رفتی
امیرحسیــن :-)
بچهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
امیرحسیــن :-)
خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل...... بسیجی .................................... آهنربا ........دوشکا ................................... بلبل خط ......کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن .........قاطر .................................... ترابری ویژه .......مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس ...............نماز شب ................................ پا لگد کن .....آفتابه ......................................... تک لول........ مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن
امیرحسیــن :-)
صفه شب بود چشم چشم رو نمى ديد سوار تانك بودیم ، وسط دشت كنار برجك نشسته بودم ديدم يكى پياده میاد به تانك ها نزديك مىشد ، چند لحظه توقف می کرد ، می رفت سراغ بعدی سمت ما هم اومد دستش رو دو پايم حلقه كرد پايم رو بوسيد و گفت «به خدا سپردمتون.» گفتم «حاج حسين؟» گفت «هيس! اسم نيار.» رفت طرف تانك بعدى تازه فهمیدم پای رزمنده ها رو می بوسه گفت اسمشو نیارم که کسی نفهمه پابوسشون همون حاج حسین خرازی فرماندمونه خدائیش آسمونم در مقابل بزرگی چنین مردانی کم آورده بود...
امیرحسیــن :-)
چند تا بسیجی داخل جیپ بودند که یهو شیمیایی زدند همه ماسکهاشون رو در اوردند و زدند روی صورتاشون یکی از بچه ها ماسک نداشت همه ی بچه ها ماسکها رو در اوردند و انداختن روی زمین هیچکی حاضر نبود ماسک بزنه بالاخره یکی ، بقیه رو قانع کرد... ... لحظاتی بعد سرفه های شدیدش شروع شد دوستاش از زیر ماسک هاشون نگاش می کردند زار زار گریه می کردند و ناله سر می دادند ...