امیرحسیــن :-)
کی اینو میدونه ؟؟؟؟؟؟------------ خرداد زد شهریور شد
امیرحسیــن :-)
محمد جواد ............. امام رضا
امیرحسیــن :-)
مادر پول و طلاهاشو که داد از در ستاد پشتیبانی جنگ خارج شد . مسوول مربوطه فریاد زد : مادر رسیدتون !! مادر خندید و گفت : من برا دادن دو تا پسرم هم رسید نگرفتم... شهدا را یاد کنید حتی با یک صلوات...
امیرحسیــن :-)
مااااااااااااااهاااااااااااااااااا شدیم شب زنده دارهای دنبالر ...............
امیرحسیــن :-)
توی بحبوحه عملیات یکدفعه تیربار ژسه از کار افتاد! گفتم: چی شد؟ پسر گفت: «شلیک نمی کنه. نمی دونم چرا؟» وارسی کردیم، تیربار سالم بود. دیدیم انگشت سبابه پسر، قطع شده؛ تیرخورده بود و نفهمیده بود! با انگشت دیگرش شروع کرد تیراندازی کردن. بعد از عملیات دیدیم ناراحته. انگشتش را باندپیچی کرده بود. رفتیم بهش دلداری بدیم. گفتیم شاید غصّه انگشتشو می خوره؛ بهش گفتیم: بابا، بچه ها شهید می شن! یک بند انگشت که این حرف ها رو نداره! گفت: «ناراحت انگشتم نیستم؛ از این ناراحتم که دیگه نمی تونم درست تیراندازی کنم!»