خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟ خانوم خوشگِله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟ خوشگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟ اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
وَمالي لا اَبْكي وَلا اَدْري اِلي ما يكوُنُ مَصيري چرا گریه نکنم؟ در حالی که نمی دانم کجا می خواهم بروم. وَاَري نَفْسي تُخادِعُني وَاَيامي تُخاتِلُني و من نفسم را می بینم که به من نیرنگ می زند و روزگار مرا فریب می دهد. وَقَدْ خَفَقَتْ عِنْدَ رَاْسي اَجْنِحَه الْمَوْتِ و در حالی که مرگ بالهای خودش را بالای من باز کرده. فمالی لا ابکی......... ابکی لخروجی نفسی ........... ابکی لظلمه قبری........... ابکی لضیق لحدی.......... ابکی لسوال منکر و نکیرایای ... ابکی لخروجی من قبری... عریانا ذلیلا حاملا .......... ثقلی علی ظهری پس چرا گریه نکنم؟ گریه می کنم برای جان دادنم، گریه می کنم برای تاریکی قبرم ، گریه می کنم برای تنگی گورم . گریه می کنم برای پرسش نکیر و منکر ازمن . گریه می کنم برای آن لحظه ای که از قبر برهنه و خار بیرون آمده و بار سنگین اعمالم را بر پشت گرفته ام.
روزی شیخ در حال عبور از یک جاده بود که یک قورباغه او را صدا کرد و گفت یا شیخ : اگر مرا ببوسی، من به پرنسس زیبایی تبدیل خواهم شد! شیخ خم شد، قورباغه را بلند کرد و درخشتکش گذاشت. قورباغه دوباره صدا کرد و گفت یا شیخ : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی، برای یک هفته پیش تو خواهم ماند!شیخ، قورباغه را از خشتکش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در خشتکش گذاشت. قورباغه این بار گریه کرد و گفت یا شیخ : اگر مرا ببوسی و به پرنسس زیبایی تبدیل کنی، برای یک هفته پیش تو خواهم ماند! این بار نیزشیخ، قورباغه را از خشتکش در آورد، لبخندی به او زد و دوباره او را در خشتکش گذاشت. سرانجام قورباغه پرسید : شیخ عنآقا موضوع چیست؟ من به تو گفتم من یک پرنسس زیبا هستم، که با تو برای یک هفته خواهم ماند. چرا مرا نمی بوسی؟ تف بر تو شیخ دست بر خشتک برده قورباقه را در آورد و با لحنی مهربان گفت : نگاه کن! من یک شیخم لشکری از مریدان خشتک دریده در بیابان هیران دارم من برای یک دوست دختر وقتی ندارم! اما یک قورباغه سخنگو واقعاً برایم جالب است. قورباغه تا حکمت بشنید خشتک خود بدرید و از مریدکان حلقه به گوش شی
روزی یکی از مریدان با وفای شیخ به نام اکبر ختنه کن که در دارالشفاء بیوتیفول ضعیفه مشغول بود در مجلس حاضر بود . شیخ او را ملول و ناراحت یافت پس وی را نزد خویش فراخواند و علت را جویا شد . اکبر ختنه کن پس از خشتک بوسی از شیخ ، گفت : عزم سفر به کشور بوت ( همون ایتالیای امروزی ) را دارم . یا شیخ . ولی با این نام نتوان در انجا زیستن نمون . شیخ دستی در خشتک کرد و پس از تفکر فراوان فرمود : نام خود را به آلبرتو دولوچینی تغییر بده . مریدان چو این فضل از شیخ بشنیدند جملگی خشتک ها دریده و روانه دارالشفاء گشتند تا خود را آماده ختنه مجدد نمایند .
شیخ را گفتند ای پیر دانا،آیا پیش آمده که در موقعیتی باشید که نه راه پس داشته باشید و نه راه پیش؟ شیخ فرمود آری،روزی اره ای تا به میان به ماتحتم فرو رفت،و من نه راه پس داشتم نه راه پیش ...