دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

امیرحسیــن :-)

همه چی درباره خودم: درباره من:تو بیمارستان به دنیا اومدم از بچگی بزرگ شدم چند سال سن دارم تو دو... درباره »
امیرحسیــن :-)
مرد
امتیاز: 10536

دنبال‌شدگان

(840 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(668 کاربر)

گروه‌ها

(160 گروه)

بازدید

امیرحسیــن  :-)
imam hosein2.jpg امیرحسیــن :-)

پايِ دختر بچه وقتي غرق تاول ميشود . . . پا به پايش كارواني هم معطّل ميشود . . . دستْ بسته، خواب هم باشد بيفتد از شتر . . . پهلوان باشد دچار ِ دردِ مَفصَل ميشود .

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

وفا دارى؟خدا بيامرزدش! صداقت؟ يادش گرامى! غيرت؟ به احترامش يه لحظه سكوت! معرفت؟يابنده پاداش ميگيره! عشق؟ از دم سقط! واقعا به كجا چنين شتابان!

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

ميدانم کمتر از آني هستم که بيشتر مردم ترجيح ميدهند باشم،اما اغلب مردم نميدانند که من خيلي بيشتر از آني هستم که آن ها ميبينند...

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

گفته باشم!،!،! من درد ميکشم؛ تواما...،چشم هايت را ببند! سخت است بدانم ميبيني، وبي خيالي...!

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

پرندگانم را آزاد کردم ، زيرا فهميدم»نداشتن«تنها راه از دست ندادن است...

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

غضنفر داشته نمازميخونده،يکى ازکنارش ردميشه ميگه آفرين!غضنفرنمازشو قطع مىکنه مىگه روزه هم هستم!"

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

به هر دختري گفتم دوستت دارم ؛گفت يک شارژ بفرست

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

يک ساعت زندگي با افتخار و شکوه به يک قرن گمنام زيستن مي ارزد.

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

این عشق آتشین زدلم پاک نمی شود مجنون به غیر خانه ی لیلا نمی شود بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

یک تست هوش یک نفر در زندان یک قصر زندانی شده است این زندان دو در برای خروج دارد که یک درش مخصوص اعدامی ها و در دیگر مخصوص آزاد شدگان. هر در هم یک نگهبان دارد که یکی از آنها دروغگو و دیگری راستگو می باشد. پادشاه یک فرصت به متهم داده که خودش تکلیفش را مشخص کند . بدین نحو که زندانی تنها با پرسیدن یک سوال از یکی از نگهبانان به دلخواه خود یکی از درهای خروجی را که به آزادیش ختم می شود انتخاب کند. حال به نظر شما متهم زندانی باید چه سوالی بپرسد که به آزادیش ختم شود؟(دقت شود که زندانی تنها باید با یک سوال در آزادی را تشخیص دهد.)

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

برای آمدنت گل چیدم و برای رفتنت اشک ریختم چه باشکوه آمدی و چه بی خیال رفتی.........

امیرحسیــن  :-)
1230138453.jpg امیرحسیــن :-)

من علی ام که خدا قبله نما ساخت مرا / جز خدا و نبی و فاطمه نشناخت مرا من که یک باره در از قلعه خیبر کندم / داغ زهرا به خدا از نفس انداخت مرا یا اول مظلوم عالم یا مرتضی علی گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش / ناله کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید گفتمش پس غربت زهرا کجای نقش بود / گریه کرد و زیر چادر غنچه ای پر پر کشید *** کمی از غسل زیر پیرهن ماند / کمی از خون خشک بر بدن ماند کفن را در بغل بگرفت و بو کرد / همان طفلی که آخر بی کفن ماند............... سلام خدا بر شاه بی سر و بی کفن ا..........................لسلام و علیک یا اباعبدالله

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

/ آقا اجازه!دل زده ام ازتمام شهر \ / بی تو دلم گرفته ازاین ازدحام شهر \ / آقا اجازه!دست خودم نیست خسته ام \ / در درس عشق من صف آخرنشسته ام \ / در این کلاس عاطفه معنا نمی دهد \ / اینجا کسی برای تو برپا نمی دهد \ / آقا اجازه!بغض گرفته گلویمان \ / آنقدر رد شدیم که رفت آبرویمان \ ......یا مهدی غریب...... نـ َــ بــاشـــی ـــ ــ ـ دوسـتـارم دنـیـــــا ؛ نـ َــ بـــاشــِـه ..........:: الّـلـهـم عـجّـل لـولـیـک الـــفـــرج ::..........

امیرحسیــن  :-)
1321900336161889_large.jpg امیرحسیــن :-)

گلوله ی توپ 106 بلند تر از قد او بود. گفتم: " چه جوری اومدی این جا!؟ " گفت: " با التماس! " گفتم: " چه جوری گلوله ی توپ رو بلند می کنی، می آوری؟" گفت: " با التماس!" گفتم: " میدونی آدم چه جوری شهید می شه؟" گفت: " با التماس . . . " و رفت. چند قدم برگشت، گفت: " اگر شهید شدم، شما دست از راه ما برندارین. " وقتی آخرین تکه های بدنش رو تو پلاستیک ریختم، فهمیدم چه قدر التماس کرده بود برای شهادت . . .

امیرحسیــن  :-)
Sh.Zeynoddin 2.jpg امیرحسیــن :-)

به جای یکبار، چند بار تو کنکور قبول شد. ولی رشته ها، مورد علاقه اش نبودند (در آن سالها انتخاب رشته کنکور مانند اکنون نبوده و محدودیت بسیاری برای انتخاب رشته مورد علاقه وجود داشت) تا اینکه توی رشته ی پزشکی دانشگاه شیراز، با رتبه ی چهار قبول شد. قرار بود بره، ولی چون پدرش رو به سقز تبعید کرده بودن، دودل شده بود. می گفت:" می خوام مغازه کتابفروشی بابا رو حفظ کنم؛ اینجا سنگر مبارزه است". آخرش هم وقتی من و پدرش سقز بودیم؛ تلگراف زد و خبر داد که انصراف داده. ما هم با اینکه نگران ادامه تحصیلش بودیم ولی چیزی بهش نگفتیم؛ چون همیشه عاقلانه و با اخلاص تصمیم می گرفت و می دونستیم که تحصیل رو رها نخواهد کرد. بعد از اون هم هیچ وقت از فکر ادامه ی تحصیل بیرون نیومد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شهید مهدی زین الدین

امیرحسیــن  :-)
108262_146.jpg امیرحسیــن :-)

یه روز تو مغازه ی بابام نشسته بودم و داشتم تمرین جبر و مثلثات حل می کردم. به یه مساله ای برخوردم که هر کاری کردم نتونستم حلش کنم. دیگه داشتم کلافه می شدم که ناصر سر رسید. بهم گفت:" چته؟چرا پکری؟" گفتم:" هر کاری می کنم این مساله حل نمیشه". گفت:" نگو نمیشه، بگو نمی خوام!" گفتم:" یعنی چی نمی خوم؟! کلی وقت سرش گذاشتم، ولی نمیشه". سرش رو تکون داد و گفت:" یه چند دقیقه حواست رو جمع کن و فکرت رو بده به من"؛ بعد با حوصله ی تموم، روش حل مساله رو بهم یاد داد و گفت:" حالا ببین حل میشه؟" وقتی سعی کردم دیدم خیلی آسون حل شد. از اون روشی که یادم داده بود همه رو حل کردم. بهم گفت:" حالا دیدی می شه؟ پس، خواستن توانستنه!". شهید ناصر کاظمی