به لُطفِ دوسـتان ِ دُنبـالری چیـزایی که من از گیلکی یاد گرفتم از این قبیل می باشند 1- بخوس 2- خوسیدم 3-بوبوسـته 4-بکانت 5-بینوشت به امیـدِ روزی که دایـره ی لغـاتم زیــاد تر شه
یکی رو میشناختم سه سال با یه #پسره دوست بود و قصد #ازدواج داشتن....تا حدی که همه از رابطشون خبر داشتن و میدونستن اینا همدیگه رو دوس دارن ......بهشون میگفتن #لیلی-مجنون....دیگه خودتون حساب کنید تا اون حد....دیروز رفیقم گفت #فلانی ازدواج کرد منم خیلی #خوشحال شدم و گفتم مبارک باشه خلاصه به هم رسیدن...یهو رفیقم اینطوری شد.....گفت #دختره#پسره رو ول کرده با یکی دیگه #ازدواج کرده.......رفتم از رفقا پرسیدم قضیه چیه؟ گفتن دختره (« زاپاس ») داشتو باهاش #تیک میزد......این نشد اون یکی.....خودتون قضاوت کنین......حالا آدم بده قصه کیه؟
من یک چهار دیواری دارم و کاغذ و قلمی. قلمی که گاه و بی گاه جور مرا می کشد و حرف های نا گفته ام را بر کاغذ می نویسد. در آن لحظه، قلمم مثل زبانم الکن نیست، من من نمی کند، کم نمی آورد و ... می نویسد
واقعا حرف طلاست
البته از تو نیستا از نویسندش طلاست
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 2 ساعت و 32 دقيقه قبل: )
13 سال و 2 ماه و 14 روز و 2 ساعت و 30 دقيقه قبل