همین چند روز پیش داشتم جلو مغازمون تو #لاین با این #دستگاه-حباب-ساز بازی میکردم که واسه بچه ها #جلب-توجه بشه ... خلاصه کلی #حُباب و خنده واینا ....که هر کی رد میشد با یه #ظرافت-خاصی و با احساس میزد این حبابو میترکوند و با شادی میرفت به خونش میرسید بین اینا یه #دختر-بچه رفت دنبال یه حباب و دستشو آروم با کرد خورد کف دستش ترکید و کلی ذوق کرد و منم خوشحال شدم ... ولی چند ثانیه بعدش دیدم یه #پسر-بچه از تَه لاین که این حبابارو دیده یه گارد گرفته اینجوری تا رسید بهشون همچی با #پا-شیرجه زد تو این حبابا اینارو ترکوند که نگو ( با حـــــرص... یعنی اینقد انرژی میخواست؟ ) ...دقیقا همینجا بود که به یکی دیگه از فرقهای بین #دخـــتــــر و #پـــــســــر پی بردم
چه تصادف بدی بود .....4 نفر مسافر از کَرَج با یه ماشین 206 چَپ کَردن نزدیک خونمون ( هَمَشون جوون بودن : ( )........داشتن با موتور کورس میذاشتن .... انگار ماشین رو بگیری با دست مچاله ش کنی ....هموشن زنده موندن فقط یکی خیلی بد نفس میکشید حرفم نمیزد دلم واسش سوخت : ( ....رفتم کمکش کردم ولی تو پام شیشیه رفت ...... خداکنه زنده بمونه
واقعا حرف طلاست
البته از تو نیستا از نویسندش طلاست
13 سال و 2 ماه و 16 روز و 6 ساعت و 34 دقيقه قبل: )
13 سال و 2 ماه و 16 روز و 6 ساعت و 32 دقيقه قبل