icha
دچار يعنی عاشق و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهی كوچك ، دچار آبی دريای بيكران باشد
icha
تنهایی [ی] من عاشقانه بود. نقاشی عبادت من بود. من شوریده بودم و شوریدگی ام تکنیک نداشت. روی بام کاهگلی می نشستم و آمیختگی غروب را با «سنشوآلیتی» بامهای گنبدی شهر تماشا می کردم. بسادگی مجذوب می شدم. و در این شیفتگی ها خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درآم اندامهای انسان نبود. نقاشی من فساد میوه را از خود می راند. ثقل سنگ را... می گرفت. شاخه نقاشی من دستخوش آفت نبود. آدم نقاشی من عطسه نمی کرد. راستی چه دیر به ارزش نقصان پی بردم و اعتبار فساد را دریافتم
icha
و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند؟ نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ...همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست تُردِ ثانیه هاست
icha
من به اندازه [ی] يک ابر دلم می گيرد وقتی از پنجره می بينم حوری ، دختر بالغ همسايه پای کمياب ترين نارون روی زمين فقه می خواند
icha
جای مردان سياست، بنشانيد درخت که هوا تازه شود
icha
زندگی من آرام می گذشت. اتفاقی نمی افتاد. دگرگونی های من پنهانی بود. با دوستان قدیم -یاران دبیرستانی- به شکار می رفتیم. آنقدر زود از خواب پا می شدیم که سپیده دم را در آبادیهای دور تجربه می کردیم. ما فرزندان وسعت ها بودیم. سطوح بزرگ را می ستودیم. در نفس فصل روان می شدیم. شنزارها فروتنی می آموختند. جایی که افق بود نمی شد فروتن نبود
icha
ببین ، همیشه خراشی است روی صورتِ احساس
icha
کودکان احساس! جای بازی اینجاست زندگی خالی نیست. مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تاته دشت، بروم تا سر کوه
icha
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد ...و خاصیت عشق این است
icha
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق رفتم ، رفتم تا زن تا چراغ لذت تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی
icha
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد ...و خاصیت عشق این است
icha
اید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که صدای پر مرغان اساطیر آنجاست رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
icha
من به مهمانی دنیا رفتم؛ من به دشت اندوه؛ من به باغ عرفان، من به ایوان چراغانی دانش رفتم؛ رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه ی شک، تا هوای خنک استغنا، تا شب خیس محبت رفتم. من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق. رفتم؛ رفتم تا زن، تا چراغ لذت، تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی؛ چیزها دیدم در روی زمین: کودکی دیدم
icha
اوج خودم را گم كرده ام. می ترسم، از لحظه بعد ، و از اين پنجره ای كه به روی احساسم گشوده شد ، برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقيا بوی ترانه ای گمشده می دهد ، بوی لالايی كه روی چهره مادرم نوسان می كند از پنجره ، غروب را به ديوار كودكی ام تماشا می كنم. بيهوده بود ، بيهوده بود اين ديوار ، روی درهای باغ سبز فرو ريخت
icha
از نردبان رفیع معنویات پایین می آییم تا یک بشقاب را بشوییم نه تنها چیزی را از دست نداده ایم بلکه درستی و سلامت واقعیت را با هنر خود نزدیک کرده ایم هنوز در سفرم