icha
مادرم میداند كه من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می شنیده است /سالروز پیدایش شاعر آب و زمین و درخت بر تمامی دوستدارانش شاد باد
icha
خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست
icha
هر چیز ساخته و پرداخته سردی می آورد. در ساخته های هنری، حقیقت و زیبایی از جوشش افتاده اند، سنگ شده اند.. هنر درنگ ماست، نقطه ایست که در آن تاب سرشاری را نیاورده ایم، لبریز شده ایم. نیمه ی راه دریافت، گریر می زنیم و با آفرینش هنری خستگی در می کنیم. مردم بدین گریز زیبا به دیده ی ستایش می نگرند زیرا که به چارچوب ها خو گرفته اند... زیبایی بی مرز از دریافت آنان به دور است
icha
پارسایی ست در آنجا که تو را می گوید:بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است
icha
هر چه دشنام از لب ها خواهم برچید هر چه دیوار از جا خواهم برکند من گره خواهم زد چشمان را با خورشید دل ها را باعشق
icha
گفتی مسافری و من آن قدر ساده ام که سالهاست نماز دلم را شکسته می خوانم
icha
صدای پرنده ها قاطی باغچه است. دنیا قاطی انگشت های من است. چقدر نور و حسرت روی فکرهای من راه می رود. مثل بغضی در لباس هایم گیر کرده ام. دنیا پر از بدی است و من شقایق نگاه می کنم
icha
سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد و ایستادم تا دلم قرار بگیرد. صدای پرپری آمد و در که باز شد، من از هجوم حقیقت به خاک افتادم
icha
وقتي كه پدرم مرد ، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه ، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود ، وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم
icha
کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند.تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار می نواخت. او مرابه نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف را به من آموخت. در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشه های خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب ...می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم، حیف دنبال معماری نرفتم.
icha
وسیع باش و تنها سربزیر و سخت...
icha
در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسیار بوده اند. با همشاگردیها به دشتها می رفتیم و ستایش هر انعکاس را تمرین می کردیم. سالهای دبیرستان پر از اتفاقات طلایی بود. من هنوز غریزی بودم و نقاشی من کار غریزه بود. شهر من رنگ نداشت، قلم مو نداشت. در شهر من موزه نبود. گالری نبود. استاد نبود. منتقد نبود. کتاب نبود. فیلم نبود، ا...ما خویشاوندی انسان و محیط بود. تجانس دست و دیوار کاهگلی بود. فضا بود. طراوت تجربه بود. می شد پای برهنه رفت و زبری زمین را تجربه کرد. می شد انار دزدید. مورال تازه ای را طرح ریخت. می شد با خشت دیوار خو گرفت. معماری شهر من آدم را قبول داشت. دیوار کوچه همراه آدم راه می رفت و خانه همپای آدم شکسته و فرتوت می شد. همدردی ارگانیک داشت. شهر من الفبا را از یاد برده بود اما حرف می زد. جولانگاه قریحه بود نه جای قدم زدن تکنیک. در چنین شهری ما به آگاهی نمی رسیدیم. اهل سنجش نمی شدیم. شکل نمی دادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل می باختیم. شیفته می شدیم و آنچه می اندوختیم پیروزی تجربه بود
icha
باد می رفت به سر وقت چنار ، من به سر وقت خدا می رفتم
icha
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید ...زیر باران باید بازی کرد
icha
دلم گرفته دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش، نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست، نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند