بابای ملینا
ﻫﻤﻴــــﺸﻪ ﺳــﺮﻡ “ﺑﺎﻻﺳــﺖ” ، ﭼــﻮﻥ ﺑــﺎﻻ ﺳــﺮﻡ “ﺧﺪﺍﺳــﺖ”
بابای ملینا
به حرف کسانی که می گویند “تو نمی توانی” گوش نکن! معنی ندارد! ذهنتان را فعال کنید شما می توانی بدون هیچ عصا یا چوبدستی روی هرچیزی حرکت کنید. به مدرسه بروید و در همه ی بازی ها شرکت کنید. به هر جا که می خواهید بروید! ولی هرگز و هرگز اجازه ندهید متقاعدتان کنند که کارها سخت و غیرممکنند.
بابای ملینا
پس از آنکه اولین ریسکم با شکست مواجه شد، دیگر نترسیدم و البته آسمان به زمین نیامده بود!
بابای ملینا
هنگامی که ایستادید و در صورت ترس خیره شدید قدرت، شجاعت و جسارت کسب می کنید. با خود می گویید من با این ترس زندگی می کردم؟ و قدم بعدی آن است که کارهایی که فکر می کردید نمی توانید انجام دهید آسان می شوند.
بابای ملینا
“هرگز گردنت را خم نکن. همیشه آن را بالا بگیر و مستقیم در چشمان دنیا نگاه کن. نداشتن تمرکز و تنبلی بذر ترس و دودلی می پاشد. در صورتیکه عمل و تحرک موجب تقویت جسارت و شهامت انسان است. اگر می خواهید بر ترستان غلبه کنید بنشینید فکر کنید، حرکت کنید ومشغول شوید
بابای ملینا
خبر خوش آن که شما تنها نیستید. این یک روش معمول برای تنبلی است. به اولویتهایتان نمیرسید و زمان را از دست میدهید. در را ببند! در اتاق و در ذهنت را! هر روز دو نوبت کاری برای خودت در نظر بگیر و در آن ساعات در را ببند! کارهایی که برای آنها حواس جمع و تمرکز لازم است را مشخص کن. با ایمیل و یا نصب جمله ای بر در اتاق ساعات مراجعهٔ همکاران برای کارهای ضروری را اطلاع رسانی کن. زنگ موبایلت را خاموش کن و پیغامی حاوی ساعات جوابگویت روی آن قرار بده. هیچ گونه ایمیلی کنترل نکن. اینترنت را قطع کن. وقتی در این کار به موفقیت رسیدید سعی کنید آن را به سه نوبت کاری افزایش دهید
بابای ملینا
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟ میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری
بابای ملینا
هرگز زود قضاوت نکنيد!!! یک زن دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و در را باز کرد و یکسر به اتاق خواب سر زد ناگهان بجای یک جفت پادو جفت پا داخل رختخواب دید !! بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی که میخوردند آن دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی کرد. بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا آبی بخورد. با کمال تعجب و سرفه کنان شوهرش را دید که در آشپزخانه نشسته است. شوهرش گفت : سلام عزیزم، رسیدن بخیر !! پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشان اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند راستی بهشون سلام کردی....................
بابای ملینا
احتمالا تا حالا اسم شنقل رو شنیدید اگر نشنیدید حتما دیگه اسکول رو شنیدید اسکول پرنده ایه که غذاشو قایم می کنه یادش می ره کجا قایم کرده
لایک پروفایل شدی
12 سال و 11 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 23 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 22 روز و 12 ساعت و 20 دقيقه قبل