بابای ملینا
ﻫﻤﻴــــﺸﻪ ﺳــﺮﻡ “ﺑﺎﻻﺳــﺖ” ، ﭼــﻮﻥ ﺑــﺎﻻ ﺳــﺮﻡ “ﺧﺪﺍﺳــﺖ”
سارا
دیشب داشتم خواب پتروس فداکارو میدیم صبح که بیدار شدم دیدم انگشتم تو دماغمه
سارا
اعتراف ﻣﯽﮐﻨﻢ ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ یه مورچه روﻣﯿﻨﺪﺍﺧﺘﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎ ﮐﻪ ﭘﺸﺘﺶ ﻭﺍﻧﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪﻩ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﯾﻪ ﺣﺒﻪ ﻗﻨﺪ ﺍﻭﻥ ﭘﺸﺖ ﭘﯿﺶ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺧﻮﺭﺩ میکردم. ﺧﺮ کیف ﻣیشد مورچه، نمیدونست ﺍﺯ کجا ﺷﺮﻭﻉ کنه. بعله ﯾﻪ همچین ﺁﺩﻡ ﺩﺳﺖ به ﺧﯿﺮ ﻭ ﺯﺣﻤﺖ کشی ﺑﻮﺩﻡ من بله
سارا
قدیما یکی چشم میخورد واسش تخممرغ میشکستن الان یکی تخممرغ میخوره چشمش میزنن
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یک نفر مرا مهمان شادی کند...
بابای ملینا
بزن دست قشنگه روووووووو ..چیه مگه باید دلیل داشته باشی بزن بینیم بابا........
لایک پروفایل شدی
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 23 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 20 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبل