روزی مریدان جملگی تصمیم گرفتند دُنگ گذاشته برای تفرج به استخر روند! عینک و مایوی اسپیدو که به قیمتی گزاف خریده بودند در توبره کرده و به راه افتادند.در میان راه یکی از مریدان پیشنهاد بیشرمانه ای داد و طالب حضور گرانمایه شیخ در جمع شد! برو بچز جملگی استقبال کرده و به شیخ مسیج دادندی که یا شیخنا ما روانه استخریم فلفور خودت را برسان که بساط شنگولی نیز براه است! شیخ دست در خشتک فرو برده بفکر فرو رفتتند...ی و از آنجا که شنا بلد نبودندی و تا این سن وقتی شمال میرفتندی لب دریا نشسته و با کاسه سر خود آب ریختندی و کیسه میکشیدندی برای حفظ آبرو مسیج دادندی که کمی کسالت دارند و مشغول استراحت... آنقدر مریدان سریش شدن که بالاخره شیخ قبول کردندی و مایویی که از کیسه برنج برای خود دوخته بودندی زیر خشتک پوشید و براه افتاد... . . . لوکیشن استخر: شیخ ناگهان خشتک بدرید و مریدان از دیدن صحنه کف بالا آوردندی وخشتک بر سر کرده و در استخر بی آب شیرجه زدندی و جان دادند... کلوز آپ نوشته روی مایو شیخ: دم سیاه شمشیری ، وزن خالص 10 کیلو
من دستهاي خسته غمگيني دارم....، كه شبها .....مداد به دست نقشه قتلم را مي كشند ..... و قلب وا رفته و مرطوبي كه.... در خيابان دنبال هر عابر نا شناسي گم مي شود ..... جاده را بر پاهايم خالكوبي كرده ام ...... و چشمهايم پيوسته بدنبال رد پاي گمشده اي مي گردند ......، كه در انتهاي خيابان ، محو مي شود ......
#عـآدت دارم وقتی میام دنبالر تا سر حد مرگ غش و ضعف برم برا پیام خصوصیام ولی برای اینکه حالش بیشتر بشه اول برم سراغ دیدگاه ها و اطلاع رسان ... کلا خودمو عذاب میدم
بیخودی نقاش شده ام ... به چشمانت که میرسم قلمو خیس میشود... به لب هایت که میرسم دستم میلرزد .... رنگ ها میگریزند و قاب ها خالی... بیخود نبودن تو را به دیوار زندگیم میکوبم ...
دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم؟ پسر: آره عزیز دلم دختر: منتظرم میمونی؟ پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند پسر: منتظرت میمونم عشقم دختر: خیلی دوستت دارم پسر: عاشقتم عزیزم بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت هوشیاری خود را به دست می آورد به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد پرستار: آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی دختر: ولی اون کجاست؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت پرستار: در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت: میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده؟ دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد: آخه چرا؟؟؟؟؟؟ چرا به من کسی چیزی نگفته بود و بی امان گریه میکرد پرستار: شوخی کردم بابا ! رفته بشاشه الان میآد خخخخخ
دوتا چشم......میشی هم اگه باشه.....................ک دیگه بدتر..........یادت میندازه یکی دیونه نگاهت میکردو تو فقط دلشو شکستی....................یادت میندازه تو نگرانش نشدی...توحواست نبود دلشو گذاشت و رفت.....یادت می افته ی روز برای دیدنت بیقراربودو تو نگاهشو بردی باز قبرستون......... #سمفونی_کتی
لایک پروفایل شدی
12 سال و 11 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 19 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 23 روز و 9 ساعت و 16 دقيقه قبل