به هر حال هر اتفاقی بیفتد یا نیفتد در زندگی احمقانه ما تغییری پیدا نمیشود. ما هم به طور احمقانه آنرا میگذرانیم چون کار دیگری از دستمان بر نمیآید. صادق هدایت
بعضی وقت ها چیزی می نویسی از دلت برای یک نفر ! اما دلت می گیرد ، چشمانت پر از اشک می شود ، قلبت خالی می شود ، وقتی یادت می آید ، همه آن را می خوانند و می پسندند ، جز همان یک نفر …!
گیر کرده ام بین کودکی که دارد از در و دیوار ِ / رویا هایش بالا میرود و پیرمردی... که از سر ِ بی کسی / با عصایش تانگو میرقصد... کاش با آن پیرمرد کنار می آمدم تا به کودک بگوید : دیوار ِ زندان / بالا رفتن ندارد
گاهی دوست دارم به خودم بخندم ... اصلا تمام دنیا هم به من بخندد ... تو زیر چشمی نگاه کنی و عصبانی شوی ... و من آرام زیر گوشت بگویم : دلقک ها خارج از ساعت کاری هم خنده دارند .
با یک گریه ی مشترک ...یک لیوان چای انفرادی و یک نخ سیگار ... که دل ِ کشیدنش را ندارم جنون امشب را شروع میکنم صبح دوباره همان آدم سابق میشوم که به تمام دنیا صبح بخیر میگوید
خسته ام ... اما دنیا که بخوابد ... دوباره به خودم خواهم رسید .... دوباره روی دیوار خط می اندازم ... که تقویم خوبی برای خراش های خورده و به روی نیاورده است ....
گاهی هیچکس نیست تا باهاش درد دل کنیم .... دلت میخواد با یکی حرف بزنی ..... درد دل کنی اونوقت یه چیزی ته دلت بهت میگه : با اونی که اون بالاست حرف بزن ناخود آگاه رو میکنی سمت آسمون میگی خدایا ................
لایک پروفایل شدی
12 سال و 11 ماه و 23 روز و 12 ساعت و 19 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 23 روز و 12 ساعت و 16 دقيقه قبل