گویند فراموشش کن بیگمان در دل تو خواهد مرد اما…..
من که از پزمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار…
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
قل مراد واسه رفیقاش خالی می بنده می گه: من هر دو هفته یک بار می رم ژاپن. رفیقاش می گن اگه راست می گی اسم یکی از خیابوناش رو بگو؟ قل مراد یه خورده فکر می کنه بعد می گه: آهان خیابون شهید بروسلی
پیش از آنی کهبه چشمان تو عادت بکنم باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شومیا از آغاز به پایان تو عادت بکنم بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم
اینایی که تو پارک تنها یه گوشه میشینن و هندزفری تو گووششونه... اینایی که تو خیابون همیشه سرشونو پایین میندازن و راه میرن... اینایی که تو تاکسی همیشه خودشونو میچسبوونن به در، که کناریشون معذب نباشه ... اینایی که دلشون واسه هیشکی تنگ نمیشه ... اینااااا ... ایناااااااا .... اینااااااااا رو خیـــــــــــــــــــلی مواظبشون باشین ، اینا هیچی واسه از دست دادن ندارن قبلاً یه نفر هر چی داشتن رو ازشون گرفته ...!!!
اره اگه اونم نداشتیم که غیر قابل تصوره الان تو این دنیا هر چی میشه امیدمون میره فوری میگیم خدا کمکم کن وایی به اون روزی که اون دنیا خدا نگامون نکنهو خداجون مهربونتر از اونی که نگام نکنیااااااااااا توروخدااا
مهم نيست كه شانه هايت تجسم است و آغوشت خيال ...! همه ی يادت اينجاست نگاهت ... صدايت ... خنده هايت ... ديگر چه مي خواهم ؟ هيچ ...! دستانت را در دستهايم جا گذاشتی ... نگاهت را در نگاهم و خيالت را در خيالم ... و من آرامم ... آرامتر از هميشه ...
لایک پروفایل شدی
12 سال و 11 ماه و 23 روز و 7 ساعت قبل

12 سال و 11 ماه و 23 روز و 6 ساعت و 56 دقيقه قبل