یه بار ما یه دونه هندونه خوردیم، در حدی که کم مونده بود پوستش سوراخ شه ! فرداش رفتگر محلمون در زد و گفت: اگه دیگه با این پوست هندونه کاری ندارین من ببرمش .
دختر گفت : بشمار ! پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن : یک ، دو ، سه ، چهار . . . دخترک رفت پنهان شود ! آن طرفتر پسر دیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند ، برّه شد و با گرگ رفت . . . پسرک قصه هنوز می شمارد . . .
لایک پروفایل شدی
12 سال و 11 ماه و 22 روز و 21 ساعت و 25 دقيقه قبل

12 سال و 11 ماه و 22 روز و 21 ساعت و 22 دقيقه قبل