ایراندخت
رفته بودم مراسم ختم تومراسم ختم از بلندگو می گن: مرحوم وصیت کرده سیاه نپوشین. طرف داد میزنه: مرحوم غلط کرده! ما به احترامش می پوشیم!
ایراندخت
ما نفهمیدیم باباها یا مامانا همیشه صبح های زود چی از جون ِ کابینت ها میخوان هی در کابینت ها رو وا میکنن میکوبن به هم...
ایراندخت
فقط یه ایرانی میتونه بعد از چند روز کنگر خوردن و لنگر انداختن و استراحت خونه این و اون
وقتی پاش میرسه خونه خودش بگه: آخیش هیچ جا خونه خود آدم نمیشه !!!
ایراندخت
همانند پلی بودم برای عبورت ، به فکر تخریب من نباش ، رسیدی دست تکان بده ، ... من خود فرو میریزم .
ایراندخت
تو هم یه موقع به خودت میای و می گی واااااای ، یک خط آدم چطور تو قلبم یک رمان شد
ایراندخت
تفنگ های پر برای شليک به مغز هاي پر ساخته شده اند و مغز های خالی برای پر کردن اين تفنگ ها
ایراندخت
باور کن فرق بزرگیست میان کسی که تنها مانده ، با کسی که تنهایی را انتخاب کرده ....
ایراندخت
دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرند و آنها که لیاقت ندارند در تو غرق شوند ...
ایراندخت
چه کلمه مظلومــي است " قسمت " تمام تقصـیرهاي مـا را به عهده می گیـرد
ایراندخت
بعضیا رو باید یهو از زندگیت حذف کنی اگه به مرور باشه زجرت میدن مثل کندن چسب زخم ( ̲̅:̲̅:̲̅:̲̅[̲̅ ̲̅]̲̅:̲̅:̲̅:̲̅) از رو پوست که یهو میکنیش و خلاص میشى . .
ایراندخت
به کلاغـــــها بگــــویـیـــد : قصــــه مـــن، اینجــــا تمـــــام شد... یکــــی بــــود و نبـــــود مــــرا، بـا خـــــود بــرد !!!
ایراندخت
از تصادف جان سالم به در برده بود و مي گفت زندگي اش را مديون ماشين مدل بالايش است و . . . خــــــــــــــــــــــــدا همچنان لبخند ميزد
ایراندخت
بسیـار ، بسیـار انـدک اسـت ، تـعداد ِ آدم هـایی کـه مـی تـوانـی بـا آنـها خـود ِ خـود ِ خـودت بـاشـی.....!!!!!
ایراندخت
آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! روی تختت امشب ، بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی ... بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی ... ... بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی ... فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟! جوجه ها را بعدا با هم میشماریم ...یا میخوریم ...