ایراندخت
چقدرازاين جمله متنفرم : به هر حال باید واقعیتو قبول کنی.....!!!
ایراندخت
وقتی کسی به شما میگه احساس بدبختی میکنه ، به آرامی دستش رو بگیرید ، بغلش کنید و بهش بگید : ای بابا ، حالا کجاشو دیدی..
ایراندخت
به سلامتی اون دختری که، نه "منتظر" میمونه کسی خوشبختش کنه، نه "اجازه" میده کسی بدبختش کنه
ایراندخت
خیلی سخته آدم مجبور باشه به حرفهای کسی گوش بده که دلش میخواد با پشت دست محکم بکوبه تو دهنش..
ایراندخت
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران...
ایراندخت
انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود احساس تنهایی بیشتری می کند
ایراندخت
دوستــت دارند. تا چه موقع؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند.
ایراندخت
خیـــ ـــلی وقتــ ــــها خیـــ ــلی دیـــ ـــر آدمـــ ـــهای اطرافتـــــ را می شناســـ ــــی آنوقـــ ـــت تازه یاد می گیریـــــــ به خیلــ ـــــی ها بگویــ ـــی لطفا جلــــ ــوتر نیــ ــا ...
ایراندخت
خــدای من به پای خدای تو که نمی رسد ! ولی او هم در شهر خودش سر و سامانی دارد ... من هم سکوت کردن را از او آموخته ام !!!
ایراندخت
گاهـــــی می خواهم انســــــــــان نباشم . . .گوسفندی باشم ، پا روی یونجه هـــــــا بگذارم! امـــــا دلــــــــــی را دفــــــــــن نکــــــــــنم !.!.!گـــــرگی باشم ، گوسفند هـــــــا را بـــــدَرم . . .اما بدانم ، کــــــــارم از روی ذات است نه از روی هوس !کـــــلاغـــــی باشم که قـــــار قـــــار کنم . . .پرهــــــــایم را رنگ نکنم و دلــــــــی را با دروغ بدست نیاورم..
ایراندخت
اینقدر که ذرت مکزيکی و فلافل لبنانی توی ايران اشتغالزايی کردند ، تو خود مکزيک و لبنان نکردند !
ایراندخت
روی نیمکت سبز پارک نشسته بود و داشت به این فکر می کرد که اگه بشه چی میشه... حالا دیگه خیلی سال از اون ماجرا میگذره؛ الان دیگه روی نیمکت میشینه و میگه، اگه میشد چی میشد و بعد خودشو قانع می کنه که امکان نداشت اتفاق بیفته!
ایراندخت
همه چيز از يه بطري بازي شروع شد ؛ كمي بعد از نيمه شب ، روي يك ميز شش نفره همه مست و خراب ...!! بطري چرخيد ، چرخيد و چرخيد ... همه چشمها به چرخشش بود ! ... ... ... حركتش كم شد كم تر و كم تر ...!! تا بالاخره ايستاد ! سرش به طرف من بود به هر حال من بايد اطاعت مي كردم با چشم مسير سر تا انتهاي بطري رو طي كردم ! آخرش رسيد به اون ... نگاهم كرد و خنديد ! بلند بلند مي خنديد ! دليل خنده هاش رو نمي فهميدم تا اينكه ساكت شد و خيره به من ! به لباش چشم دوخته بودم منتظر اينكه بگه رو دستات راه برو يا صورتت رو با سس بشور ... يا يه چيزي مثل همينا ...!! كه يهو كوبيد روي ميز و ابرو هاشو تو هم كرد ...!! گفت : حكم ؛ ... عاشقم شو ...!! و من بايد عمل مي كردم اين قانون بازي بود ...!!