ایراندخت
مرد که باشی باید " دستتو " بزاری روی " دلت " که یه موقع کسی نفهمه چه حسی داری وگرنه " دست دلت " رو شده ... مرد که باشی باید بشینی و واسه گذشته ایی که خیلی بهتر میتونستی .. یادش کنی .. سیگار پشت سیگار .. اشک پشت اشک .. نقاب پشت نقاب بکشیو .. بریزیو .. بزنی تو خلوت خودت ... که کسی نفهمه چه غمی داری مرد که باشی باید غماتو پشت خندت .. دل سوزیتو پشت عصبانیت .. غیرتتو پشت فریاد ... و عشقتو پشت نگاه غایم کنی ..
ایراندخت
این ساعتها چقدر کند می گذرد ...؟ پس چرا زمان با تو بودن آنقدر زود گذشت !.!.!
ایراندخت
باید یاد بگیریم استاد تغییر باشیم نه قربانی تقدیر . در بازی زندگی اگر عوض نشویم تعویض میشویم …
ایراندخت
به دل دل کردنِ آخرین برگ خزانی سوگند تـــــــــو را دوستـــــــ خواهم داشتـــــ تا آخرین بوسه در ملأ عام باران ها . . . !
ایراندخت
کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا چه میدانی تو از دیروز، چه میدانم من از فردا همین یک لحظه را دریاب...
ایراندخت
چه راهايی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نيست خلاصم کن از عشقايی که گاهی هست و گاهی نيست
ایراندخت
چه فرقي مي كند در سيرك يا در خانه ؟!! خنده ات كه تلخ باشد دلت که خون باشد ... تو هم دلقكي....!!!
ایراندخت
در شهری که عاشقان عشق را به حراج، و نام خدا را به قرصی نان می فروشند مترسک به وفای کلاغ ها می خندد
ایراندخت
عــمر ؛ حسرت جشنی ست بیکران که هلهله اش از پس دیوارها به گوش میرسد ... !
ایراندخت
آگهیهای ترحیم روزنامه را که خواندم با خودم گفتم: چرا هر روز اینقدر دکتر، مهندس، مدیر شرکت، استاد و حاجی... فوت میکنند؟ اما وقتی از قیمت چاپ یک آگهی ترحیم در روزنامه مطلع شدم، فهمیدم؛ "فقرا" همیشه بیصدا میمیرند...!!
ایراندخت
برهنه مي آييم …
برهنه مي بوسيم …
برهنه مي ميريم …
با اين همه عرياني ،
هنوز قلب هيچ کس پيدا نيست !
ایراندخت
نه تو می مانی و نه اندوه،و نه هیچیک از مردم این آبادی . . به حباب نگران لب یک رود قسم،و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد،آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود،جامه اندوه مپوشان هرگز
ایراندخت
ما مردمانی هستیم که به هم خیانت میکنیم ... ولی اولین خواستمون از طرفمون وفاداریه...!
ایراندخت
شش ماه مهربونی میکنی، خوبی باهاش، هر كاری میگه میکنی که بفهمونی دوستش داری ... هیچى نمیگه! دو روز که سگ میشی، میگه: حالا شناختمت.!!!!!!