(خندون خاندان) mina
چــشــــمــانـــم را ســــیـــاه مـیـکـــنــم! بــگـــذار هــمــه چــیــز مـــثــل زنـــــدگـــیــــم بــاشـــد...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
واي برمن و...دل اميدوارمن!!
«shayan»
دختره به پسره ميگه: ميخواي جايي كه آمپول زدم رو ببيني؟ پسره ميگه: آره آره. دختره ميگه: همين تزريقاتي روبرو...!:
somayeh
چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید.حال مادر به زودی خوب میشود و ما برمیگردیم.»نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتیدر داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره میکرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته بهمن گفت: «خواهش میکنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندهارا قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروختهام. برای این که نگران آیندهمان نشود، وانمود میکنم که دارم با تلفن حرف میزنم.» در آن لحظه متوجه شدمکه این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بینشان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازیهای رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفررا گرم میکرد
somayeh
عمل شودناگهان دست مردراگرفت و درحالی که گریه میکردگفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت وبچهها باش.»مردبالحنی مطمئن ودلداری دهنده حرفش راقطع کردوگفت:«این قدرپرچانگی نکن.»امامن احساس کردم که چهرهاش کمی درهم رفت. بعدازگذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مردپراز ته سیگارشده بود،پرستاران،زن بی حس و حرکت رابه اتاقرساندند.عمل جراحی باموفقیت انجام شده بود.مردازخوشحالی سرازپا نمیشناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شبهای گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود.صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمیتوانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن میخواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد میخواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ میزد. همان صدای بلند و همان حرفهایی که تکرار میشد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد میگذشتم داشت میگفت: «گاو گوسفندها چط
somayeh
بیمارستان و عشق :از لحظهای که در یکی از اتاقهای بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بیپایانی را ادامه میدادند. زن میخواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش میخواست او همان جا بماند.از حرفهای پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنهاآشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسرکه در دبیرستان درس میخواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یکتلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانهشان زنگ میزد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده میشد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمیکرد: «گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون میروید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درسهاچطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر میشود. بزودی برمی گردیم...»چند روز بعد پزشکها اتاق عمل را برای انجام عملجراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق ع
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یکـــ خـداحـافظـی شـایــــد ..............
بازی با کلمات و دِل واژه ...
د بيار............هاه......
بازی با کلمات و دِل واژه ...
نـاقـــوسـ ِ نفـرتــ را زدنــد تـــــــو امـآ هنــوز عبـــــور نکـردی ......
طرفدار .....
13 سال و 4 ماه و 26 روز و 22 ساعت و 12 دقيقه قبل