وای ..
ولی خشن شدیا عزیزم... چرا میخواستی بزنیش؟ اون فقط میخواست از محبوبیت من در جامعه سوء استفاده کنه... من از طریق وکیلم پیگیر این موضوع هستمو ازش شکایت کردم
سگی در برابر یک دکان قصابی ایستاده بود و چهار چشمی به قصاب زل می زد
قصاب سگی را دید که به طرف مغازه اش نگاه می کرد. تلاش کرد که دورش کند، اما متوجه شد که سگ کاغذی را در دهان دارد.کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین"۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتادسگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید.با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟
این سگ یه نابغه است.
این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی عاقل اندر صفیه به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟
این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های خودمان را بدانیم...
اینایی که همه پست ها رو لایک می کنند ... همونایی ان که همیشه خنده رو لباشونه ... همیشه با یه تبسم نیگات میکنن ! خيلى دوست داشتنى اند !! خیلییم خوشگلو خوشتیپن !!! حالا خواستین این پست رو لایک نکنین , میل خودتونه.
پسر به * گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. * لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال * خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..اون روز از پسر خبری نبود..* بخودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید... چشمانش را باز کرد..#دکتر بالای سرش بود.به #دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟#دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! * نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) * نمیتونست باوركنه
یه ذره مهربون تر باش * یکم حسم رو باور کن * هوام ابری و بارونه *تو این حالو سبک تر کن* یه وقتی بیا پیشم * نزار مهرت به من کم شه* میخوام این دوستیه ساده* مثل یک عشق محکم شه
..صدات بدک نیستا...
15 سال و 25 روز و 23 ساعت و 13 دقيقه قبلاصلا تو چرا نیستی ..ها؟!..یکی اومده جا تو رو گرفته..خاستم گردنشو یشکونم..اما بچه ها نذاشتن...
وای ..

15 سال و 25 روز و 20 ساعت و 15 دقيقه قبلولی خشن شدیا عزیزم... چرا میخواستی بزنیش؟ اون فقط میخواست از محبوبیت من در جامعه سوء استفاده کنه... من از طریق وکیلم پیگیر این موضوع هستمو ازش شکایت کردم