در تفسیر فرات از بشربن شریح نقل شده که می گوید :
روزی از امام باقر (ع) پرسیدم:" امید بخش ترین آیه قرآن کدام آیه است؟"
حضرت فرمود:"اطرافیان شما در این باره چه نظری دارند؟"
گفتم:"آنها معتقدند آیه «قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمت الله» (ای بندگان من که بر نفس خویش اسراف کرده اید از رحمت خدا نا امید نباشید) امیدوار کننده ترین آیه قرآن است."
حضرت فرمود :"اما ما اهل بیت چنین نظری نداریم."
پرسیدم:"پس نظر شما در این مورد چیست؟"
فرمودند:"آیه «ولسوف یعطیک ربک فترضی» (و پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که راضی شوی) امید بخش ترین آیه قرآن است و منظور از آن شفاعت است."
سپس ادامه دادند:"یکی از دلایل ترجیح این آیه این است که در آیه مورد نظر شما شرط برخورداری از آن رحمت واسعه ،توبه و تسلیم و عمل نیک اعلام شده است اما در آیه مربوط به شفاعت ، هیچ قید و شرطی جز رضایت پیامبر مهربانی و رحمت وجود ندارد."
دهقان فداکار کجایی که بدویی طرف هواپیما، یه وقت سقوط نکنه؟! پتروس کجایی که انگشتتو بکنی تو ترک سی و سه پل؟! ... چوپان دروغگو کجایی که ببینی بیست و سی روتو سفید کرده؟! شنگول و منگول و حبهی انگور کجایین که وقتی میخوان بیان دیشارو جمع کنن بگین دستتو از زیر در نشون بده؟!! امین و اکرم کجایین که تفکیک جنسیتی بشین؟! لاکپشت کجایی که از مرغابیا بخوای از مرز ردت کنن؟! بابا کجایی آب بدی بریزیم تو دریاچه ارومیه؟!!!!
سلاااااام... خوبین؟ ... هه هه... پ ن پ با شماهااااا نشست و برخواست کنم دست به چاقو و ... خوب بشه!........ احیانا جواب خصوصیمو بدین از ذوقمرگی درتون میاااارم!
سگی در برابر یک دکان قصابی ایستاده بود و چهار چشمی به قصاب زل می زد
قصاب سگی را دید که به طرف مغازه اش نگاه می کرد. تلاش کرد که دورش کند، اما متوجه شد که سگ کاغذی را در دهان دارد.کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین"۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتادسگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید.با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟
این سگ یه نابغه است.
این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی عاقل اندر صفیه به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟
این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.
پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های خودمان را بدانیم...
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم // همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم// حسرت رد شدن ثانیه های کوچک // فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم// تشنه لب ، عمر بسر رفت و به قول سهراب // آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم
khaili ghashang bud
15 سال و 1 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 3 دقيقه قبللااااااااااااااااااااااااایک
15 سال و 1 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 2 دقيقه قبلعالی بود
15 سال و 1 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 1 دقيقه قبلممنون دوستان
15 سال و 1 ماه و 1 روز و 3 ساعت و 57 دقيقه قبل