amin majnoon
آســــــان بیندیــــــــش ، راحــت زنــدگـــی كــــــــن...
amin majnoon
باران می خواهم به وسعت اکنون و اینجا می خواهم معجون اشک و باران بنوشم.. قراری در من نیست . دیگر صبوری ام به کار نیاید آشفته و پریشانی از بهر چیست .. ؟؟؟ خواهم خیس شوم تا عمق وجود.. خسته ام.. به قدر عمر زمین...
amin majnoon
قلک بغض هايم را که بشکنم , باز ناز تو را خواهم خريد و يک بسته مدادرنگی , و با هر رنگش باز , ناز تو را خواهم کشيد...
amin majnoon
دو راهب در باران میرفتند. گل و لای زیر پایشان به اطراف پاشیده شد. همانطور که آرام آرام از خیابان میگذشتند، دختر زیبایی را دیدند که لباس فوقالعاده زیبایی بر تن کرده بود و به علت وجود گل و لای نمیتوانست از آنجا عبور کند. راهب مسنتر بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورد آن زن را بلند کرد و از این طرف خیابان به آن طرف خیابان برد. بقیه راه، راهب جوانتر ناراحت و عصبی بود و نتوانست تا پایان راه خودش را کنترل کند و به محض اینکه به مقصد رسیدند، سر راهب مسنتر فریاد کشید و گفت: چطور توانستی، حتی تصورش هم دشوار است، که یک زن را روی بازوهای خود حمل کنی؟ آن هم زنی به آن زیبایی و جوانی را؟ این عمل تو خلاف آموزشهای ماست. بازتاب بسیار بدی دارد. راهب مسن تر گفت : من او را آن طرف خیابان بردم اما شما هنوز او را در ذهنت داری؟... برگرفته از كتاب رمز و راز زندگي بهتر ... ... پرمودا باترا - ویجی باترا ...
amin majnoon
می خواهم خودم را بُر بزنم؛ شاید این دست تو بیایی!
amin majnoon
پادشاهی به عابدی گفت : جمله ای بگو که در شادی مرا بخنداند و در غم شادم کند! عابد گفت: . . . . . . . . . . . این نیز بگذرد ....
amin majnoon
خیلی سختـه با " بغض "بنویسی , با " خـنده " بخونن...
amin majnoon
یادش بخیـــــــــــــر کودکی!