روزی شیخ به همراه چند تن از مریدان غنی و مایه دارش حوالی میدان کاج مشغول دور دور بودندی.
تیپ خفن شیخ باعث جلب توجه دافان حاضر در محفل دور دور شده بود.
به ناگه چشم مبارک شیخ به ( دافی اسمی ) افتاد!
پس شیخ شیشه برقی اتومبیل مرید را پایین بداد و چشمکی عارفانه و از خلوص دل به دخترک حواله نمودندی!
دخترک خنده ملیحی به شیخ نثاره کرد!
در کمال نا باوری شیخ از دادن نمره تلفن خویش اجتناب نمودی !
مریدان خشتک بر کف ماندند که ای یاور قلوب ما ، ای قدس الخشتک !کار را آن بکرد که تمام بکرد!
چه حکمتی در ندادن نمره تلفن بودندی ک ما همچون آفتاب پرست از آن جاهلیم !؟
شیخ شیشه را بالا بداد و صدای ضبط را که آهنگ ( ناری ناری ناری !) بود را کم نمود .
و پاسخ بداد
آن داف اسمی ، از برای ماشین مرید بر ما خنده زد .
که اگر فردا با پیکان 67 گوجه ای خسته ی خودمان او را بیرون ببریم تازه هویت واقعیش معلوم میشود!
مریدان چو این سخن بشنیدند ، به ترتیب حروف الفبا از ماشین پیاده بگشتی و دست بر سر زنان و کلاغ پر کنان تا اتوبان صدر رفته و از خروجی اول وارد خیابان شریعتی شدندی و از پل رومی به قیطریه رسیدندی و در این حلقه تا ابد باقی ماندند ...
ای پیج تو بهترین سر آغاز.. بی "وی پی ان" [!] بوک کی کنم باز؟ ای پست تو مونس روانم جز "لایک" تو نیست در توانم هم پست های نانموده دانی هم "کامنت" نا نوشته خوانی از این انتظار رهاییم ده با "لایک" خود آشناییی ام ده...!!!

13 سال و 2 روز و 5 ساعت و 19 دقيقه قبل توسط موبایل


13 سال و 2 روز و 5 ساعت و 14 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 18 روز و 9 ساعت و 17 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 14 روز و 20 ساعت و 4 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 6 روز و 10 ساعت و 15 دقيقه قبل