kamran
روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد. مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی, از خیلی ها از... , مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم
kamran
توانی دستها بگیر... دستهایت روزی محتاج گرفتن خواهد شد
kamran
گاهـی " سکـــــــــــــــــــــــوت " علامت رضایت نیســـت ! . . شـــــــــاید کســـی داره خفـــــــــــــه می شـــــه پـشـــــــت سنگیـــنــــیِ یـــــــک درد...!
kamran
قسم به بوسه آخر ،قسم به تيرخلاص قسم به خون شقايق ،نشسته بر تن داس قسم به آتش پنهان، به زير خاكستر قسم به ناله مادر، قسم به بغض پدر قسم به مشت برادر، قسم به خشم رفيق قسم به شعله كبريت و قسم به خواب پليد قسم به بال پرستو، به عطر فروردين قسم به نبض ترانه، قسم به خاك زمين كه خون بهاي تو خون سياه جلاد است سكوت دامنه در انتظار فرياد است كه خون بهاي تو اتمام اين زمستان است طنين نام تو در ذهن هر بيابان است
kamran
حتی اگر خلاصه شود چارسوی دشت در پنجههای شیر؛ آهوی من! نمیر
kamran
خدایا آنکس که در تنهاترین تنهائیم ، تنهای تنهایم گذاشت به حق تنهائیت ، در تنهاترین تنهائیش ، تنهای تنهایش نذار
kamran
خودت باش! به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز؛ و به اعتبار هر اشکی شانه نباش...
kamran
روی سنگم بنویسید : چرا من مردم ؟ من که تا لحظه ی آخر تکان می خوردم
kamran
هروقت گریه می كنم سبك می شوم عجب وزنی دارد چند قطره اشك...!
kamran
هیچ ورزشی برای ” قلب” مفید تر از خم شدن و گرفتن دست ” افتادگان” نیست
kamran
هیچکس به کار خوبم نمینماید نظر ، هزار دیده به دنبال یک اشتباه من است . . .
kamran
اگر روزی بدست ارم سر زلف نگارم را