kamran
حوادث انسانهاي بزرگ را "متعالي" و آدمهاي كوچك را "متلاشي" مي سازد
kamran
کارگر خسته و درمانده بود، در راه به صندوق صدقه ای رسید، سکه از جلیقه کهنه اش درآورد تا صدقه دهد ناگهان...! نگاهش به جمله ای روی صندوق صدقه افتاد!!! منصرف شد و به راه خود ادامه داد... . . . (صدقه عمر را زیاد میکند)
kamran
فریاد ها مرده اند تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است می گویند خدا تنهاست ما که خدا نیستیم پس چرا از همه تنهاتریم ...
kamran
«غمگین مشو, دستت را به من بده و بلند شو, کمکت میکنم تا آرام آرام قدم برداری, مواظبت هستم که زمین نخوری؛ فقط دستت را از دستم رها نکن«.
kamran
بر تمام قبر های این شهر بوسه بزن شاید به یاد بیاوری کجا مرا جا گذاشتی… من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام صدای کلاغها را می شنوی؟ دارند برایم فاتحه می خوانند…..!!
kamran
باور کنید: پشت همین میز نزدیک صندلی اتاقم مثل دو سطر میگذرد ریلی که سالهاست قطاری ندیده است
kamran
باور کودکانهای دارم آییی رؤیای کودکانهء من!
kamran
salam be dostan roz khosh
kamran
بس کن..................................تموم شدم
kamran
گفتمش یک بوسه خواهم از لبت ،گفتا مخواه من بدهکارت نیم کز من طلبکاری کنی