دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

kamran

بعدآ میگم.. درباره »
kamran
مرد
امتیاز: 2147.25

دنبال‌شدگان

(286 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(273 کاربر)

گروه‌ها

(16 گروه)

بازدید

kamran
kamran
در دوره

کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود.صدای غرش آسمان را شنید.بلند شد ودستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد. دختر بچه در حالی که به سرعت از کنارش میگذشت. فریاد زد: -مامان !پول رو دادم به اون گداهه...

kamran
1281798355_ghesse-barg.jpg kamran
در دوره

از آن گلهای زخم خورده نباش که هرکجا آب میبینند زود ریشه میزنند

این ارسال را بازنشر کرده است.
kamran
hhh_182990955.jpg kamran

دختر گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان کی برام کاپشن می خری ؟ مادر به چشمان معصوم دختر نگاه کرد و گفت : هر وقت برف بیاد . دختر امیدوارانه به دانه های ریز برف نگاه کرد . گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان داره برف میاد بریم کاپشن بخریم ؟! مادر این بار به عکس پدر، روی تاقچه نگاه کرد و گفت : الان که داره برف میاد . باشه هر وقت بند اومد

این ارسال را بازنشر کرده است.
kamran
74098_285X250-Wood-Chopper_1.jpg kamran
در دوره

روزی مبلغی جوان، هیزم شکنی را در حال کار در جنگل می بیند و با فهمیدن اینکه هیزم شکن در تمام عمر خود حتی اسمی از عیسی نشنیده است، با خود می گوید: «عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!» در اثنایی که هیزم شکن تمام روز به طور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت می کرد، عاقبت از صحبت کردن باز می ایستد و می پرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟» هیزم شکن پاسخ می دهد: «نمی دانم شما تمام روز درباره عیسی مسیح و اینکه وی در همه مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»

این ارسال را بازنشر کرده است.
kamran
kamran

زنگ زدم 115، میگه آمبولانس میخواین قربان؟ گفتم پَـــ نَ‌‌ پَـــ یه پلیس 110 میخوام, بقیش هم آدامس بدین!

kamran
01.jpeg kamran
در دوره

سلام‍ وهزار شاد باش به دوستان خوب صبح بخیر ...........همگی خوبینننننننننننن ؟؟؟

kamran
kamran
در دوره

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند معنی کور شدن را گره ها میفهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند . . .

kamran
kamran

چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .

kamran
kamran

هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . .

این ارسال را بازنشر کرده است.
kamran
kamran
در دوره

دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطره‌ات طلاست يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟ عاشقم با من ازدواج مي‌كني؟

kamran
kamran

دوستان گلم پایدار باشن من بای //لالا //خسته/// مسواکم یادم میره

kamran
7k27nfabhjnw6gflew.jpeg kamran
در دوره

این نامه رو حتما بخونید...توش همه چیز پیدا میشه.

kamran
kamran
در دوره

من هنوزم... از بازی کلاغ پر.. میترسم! میترسم بگویم "تو"... و آرام بگویی پر!...

kamran
kamran
در دوره

در ره منـــزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنــست که مجنون باشی

kamran
kamran
در دوره

رفتنت آنقدر ها هم که فکر می کنی فاجعه نیست !! من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم ...