kamran
کنار پارک نشسته بود و عصای سفیدش را محکم در دست جمع کرده بود.صدای غرش آسمان را شنید.بلند شد ودستش را برای گرفتن قطرات باران دراز کرد. ناگهان سردی چیزی را در کف دستش احساس کرد. دختر بچه در حالی که به سرعت از کنارش میگذشت. فریاد زد: -مامان !پول رو دادم به اون گداهه...
kamran
زنگ زدم 115، میگه آمبولانس میخواین قربان؟ گفتم پَـــ نَ پَـــ یه پلیس 110 میخوام, بقیش هم آدامس بدین!
kamran
سلام وهزار شاد باش به دوستان خوب صبح بخیر ...........همگی خوبینننننننننننن ؟؟؟
kamran
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند معنی کور شدن را گره ها میفهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایی پائین قصه تلخ مرا ، سرسره ها میفهمند . . .
kamran
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .
kamran
دستمال كاغذي به اشك گفت: قطره قطرهات طلاست يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟ عاشقم با من ازدواج ميكني؟
kamran
این نامه رو حتما بخونید...توش همه چیز پیدا میشه.
kamran
من هنوزم... از بازی کلاغ پر.. میترسم! میترسم بگویم "تو"... و آرام بگویی پر!...
kamran
در ره منـــزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنــست که مجنون باشی
kamran
رفتنت آنقدر ها هم که فکر می کنی فاجعه نیست !! من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم ...