kamran
روزی روزگاری، اهالی یک دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان
kamran
شمع، این مساله را بر همه کس روشن کرد که توان تا به سحر ، گریه ی بی شیون کرد
kamran
باد با چراغ خاموش کاری ندارد اگر در سختی هستی , بدان که روشنی
kamran
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده
kamran
امروز خود را ببخش با همه داشته ها ونداشته ها
kamran
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ... قفسم برده به باغی و دلم شاد کند ...
kamran
روی قلبی نوشته بودن شکستنی است مواظب باشین ، ولی من روی قلبم نوشتم شکسته است ، راحت باشید !
kamran
دقت کردین !؟ احتمال اینکه جهتی که یو اس بی رو تو بار اول وصل میکنی درست باشه یک در میلیونه ! .
kamran
سیراب شدم از پاکی نگاهت و تطهیر یافتم در معبد چشمانت... در ورای فکرها تو را چگونه بسرایم ؟ که شب در نگاه ژرف تو آرام نشسته...