kamran
یکی روز شاه جهان سوی کوه گذر کرد با چند کس هم گروه پدید آمد از دور چیزی دراز سیه رنگ و تیره تن و تیز تاز دو چشم از بر ِ سر چو دو چشمه خون ز دود دهانش جهان تیره گون نگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ به زور کیانی رهانید دست جهانسوز مار از جهانجو ی جست بر آمد به سنگ گران ، سنگ خرد همان و همین سنگ بشکست گُرد فروغی پدید آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ نشد مار کشته ، ولیکن ز راز ازین طبع سنگ آتش آمد فراز
kamran
درود ظاهرشعرهایم حس بیماری دارد ظاهر شعرهایم کمی خاکستریست انگار مردابیست ساکن و مرده ظاهرا زخمی بر دل دارم و افتاده ام این ظاهر نوشته هاست اما برخواستم بعد از سقوط تکاندن تن از غبار گذشته و ساخت بنای عظیمی به نام مجموعه سقوط من با درونمایه ای پر تپش سوای آنچه در ظاهر دارد برای عبرت همجنسان و دوری از ناجنسان
kamran
غضنفر داشت نماز میخوند یکی ازپشت سر ردمیشه میگه اوه عجب آدم باخدایی. غضنفر نمازرو قطع میکنه سرش روبرمیگردونه میگه:روزه هم میگرم
kamran
توسط موبایل
سلام .دوستان خوبم اين سلام رو از ارتفاع35هذارپاي زمين ميفرستم.جاتونوجالي ميكنم.
kamran
شاید جای دگر ..خداحافظ ...
kamran
خیلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که
حرف دلتو بهش بگی ، با یه معذرت خواهی کوچیک بگه :
فعلاً سرم شلوغه ...