kamran
دل ما به اندازهء گداخته شده كه اگر از سنگ مزار مارااز مينا درست كنند و از آن مينا در مجلس عيش و عشرت و باده گساري ، اهل بزم را بنوشانند، بزم را بجوش مي آورد.
kamran
بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا ز پشت پرده غیبت به ما نظر دارد
kamran
کنج دیوار . . . روبروی هم ! و چه خوب که قهوه را نخوردیم حرفهایمان به قدر کافی . . . تلخ بود !!
kamran
و خواستن تو جنینی ست در من، که نه سقط می شود و نه به دنیا می آید!
kamran
فکر میکنی برای فریب دادن شب چند شمع روشن کنیم؟
kamran
کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... . - به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ... پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت . - فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه