كامياب
اشک های پنهانی .... چقدر برام آشناس ....
كامياب
هر چند می نویسمَ ت اما تو در شعر های من ضمیرِ غایبی ... !
كامياب
لعنتی: من تـوی تـخت خـواب از بـغـض بـستـری تـو تـوی تـختخـواب معـشـوقـه می بـری من تـو جهنـمم سیـگار می کشـم تـو ساکن بـهشت بـا حـوری و پـری ..........
كامياب
توسط پیامک
گفتمش بی تو دلم میمیرد، گفت با خاطره ها خلوت کن، گفتمش خنده به لب میمیرد،گفت با خون جگر عادت کن، گفتمش با که دلم خوش باشد، گفت غم را به دلت دعوت کن، گفتمش راز دلم را چه کنم ، گفت با سنگ * دلم صحبت کن
كامياب
توسط پیامک
صدا... دوربین... حرکت... باز هم برام نقش بازی کن!
كامياب
توسط پیامک
پشت این بغض شکسته بیدی است,که خیال میکرد با این بادها نمیلرزد...
كامياب
از نگاه تو اگر زندگی همین کارهای روزمره همین نفسیست که می آید و می رود از سینه آری هنوز زندگی می کنم اما اگر فکر می کنی شاید زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد نام مرا در میان زندگان جستجو مکن...
كامياب
چه جمعیت بی شماری فرد محکوم به مرگی را تا صحنه ی اعدام همراهی می کند! هیچ چیز این پدیده را نمی تواند توضیح دهد، نه سیراب شدن لذت عشق به عدالت، و نه فرو نشاندن عطش شرم آور شهوت انتقام.
كامياب
بِگُذار تمامِ لک لک ها غار غار کنند گوسفندها ما ما اسب ها ابو عطا بخوانند و آب هم سر پایینی برود ! چه می شود ؟! اینجا که هیچ چیز سرِ جایِ خودش نیست و دنیا با این حال عینِ فرفره می چرخد ! خرها که خوب حرف می زنند ! جای مارها هم که آدمها نیش میزنند ! می بینی ؟ باز هم دنیا عینِ خیالش نیست ...
كامياب
بمان ... ولی بخاطر غرور خسته ام برو...! برو! ولی بخاطر دل شكسته ام بمان...! به ماندنت عاشقم به رفتنت مبتلا! شكسته ام ولی برو...! بریده ام ولی بیا...!!!
كامياب
نـﮧ نمـﮯدآنـﮯ ! هیچکس نمـﮯבآند. . . پشت این چهره ی آرام בر دلم چـﮧ مـﮯگذرב… نمـﮯدآنـﮯ!
كامياب
دست از پا خـــــــطا کنی تعویضـــــــــــــــــ میشــــــــــوی.. همین حوالــــــــی کسی شبیـــــه توست. این است پیــــــــام عشـــــق های امـــــــــــــــــــــروزی