كامياب
زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود! یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود! غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود از من گذشت دختر باران! ولی بدان این رسم عشق بازی پروانه ها نبود با آخرین قطار از این شعر دل برید مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود" زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود! یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود! غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود از من گذشت دختر باران! ولی بدان این رسم عشق بازی پروانه ها نبود با آخرین قطار از این شعر دل برید مردی که هیچ وقت برایت "خدا نبود" .
كامياب
خاطره تنها مدرکي است که فراموشي را محکوم مي کند ، پس بمان در خاطرم ...
كامياب
فکر میکردم آنقدر از نگاهم بیزار شده ای که دور دور رفته ای… اما دور شده بودی تا پا به پا شدنت را نبینم… و اشکهای خداحافظی را !!
كامياب
در این شبــهای بـــارانی غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می آیـــــی به احســــاست قســــــم یــــک شب دلم می میرد از حسرت ...و من آهسته می گویم تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـی آیــــی .....
كامياب
باورم نمیشه دیگه، تو منو دوستم نداری که به کلبه حقیرم، دیگه تو پا نمی ذاری باورم نمی شه عشقت مثل یاس باغچه پژمرد تو نیومدی و شوقم توی دست لحظه ها مُرد
كامياب
دلم از فراق خون شد چه گويم از جدايي نظري به من نداري به طريق آشنايي همه شب به ياد رويت بفشانم اشک حسرت به اميد آن که آبي به برم به دل ربايي من بي تو را چه سازم؟که چنين اسير يارم نه رها کني ز بندم نه کشي ز بينوايي
كامياب
اگـــر دلـــت گـــرفـــتــه سکـــوت کـــن، ایـــن روزهـــا هیــــچ کـــس مــعـــنـای دلــتــنـــگـــــی را نــمــیفــهـد
كامياب
در کــوچــه هــای بـــاران از کــدامیــن پنـــجـــرۀ تــنهـــائـی بـــه اشــتبـاه ســرنــوشــت در دوردســت عشــق خـیــره مـــانــده ای کـــه صـــدای چــشمــانــت تـــا دلـــم مـــی آیـــد ؟!
كامياب
کاش فاصله ها اجازه می دادند وقتی قلبها به یاد هم می تپند، در کنار هم باشند
كامياب
خیلـے وقتـــ ِ مـےنشنیمـــ بــ ِ ـهواے دیدن ِ تو بیا کــ ِ رها شومـ از این ـهمـــ درد . . . مـے شنیمــــ بـــ ِ ـهواے دیدن ِ تو تو شب رسیدن ِ تو
كامياب
به دلتنگی هایم دست نزن می شكند بغضم یك وقت!! آنگاه غرق می شوی در سیلاب اشكهایی كه بهانه ی روان شدنش هستی!!
كامياب
بغض هایت را برای خودت نگه دار ................ گاهی سبک نشوی سنگین تری
كامياب
من دیگر خسته شده ام از اینهمه حرف های تکراری از اینهمه ... بگذریم... نمی دانم چرا دلم بعد از تو به چشم های کسی بند نمی شود