كامياب
دوستان خوبم روز خوبي داشته باشيد تا شب خدا نگهدار
كامياب
شبایی که برف میاد دوست دارم پنجره اتاقمو باز بذارم و برم زیر پتو اینجوری هم لذت سرما رو حس می کنم و هم لذت گرما رو در حالی که لذتش برام هیچ لذتی نداره اسم این وضعیتو میذارم : تنهایی
كامياب
جایی خودم را جا گذاشته ام. میون منطق و احساس. نه... گم شده ام. حالا نه از روی عقل تصمیم می گیرم. و نه احساسی مانده برای دهن کجی به عقل ! روند مسخره ای است. خاکستری.خنثی. بی تفاوت. چیزی آن ته توی وجودم یخ زده است به گمانم.
كامياب
صورتت پشت یک شیشه مات محو می شود. حالا که نیستی دیگر صدایت را در حافظه ام ندارم! حالا که نیستی یعنی رفته ای! یعنی شایدی در کار نیست یعنی دیگر بر نمی گردی. باید باورت بشود قصه، قصه ی رفتن و بر نگشتن بود! حیف از آن همه خاطره ... اینحا هم عدالت رعایت نشد!
كامياب
تنهایی دل سپردن به کسیست که دوستَت نمیداردتنهایی کسی که برایِ تو گل نمیخَرَد هیچ وقت کسی که برایَش مهم نیست روز را از پشتِ شیشههای اتاقت میبینی هر روز
كامياب
گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد کمی با من حرف بزن...
كامياب
روزهایی می اید که دیگر نمی توانی وانمود کنی داری زندگی می کنی ...
كامياب
شیــــــــطان نشسته در کمین دلم تا نکرده صیــــــد ِ دلم تو بیــــا ..
كامياب
شعرهای من تن پوش تمام قد یک منتظر است با آمدنت جامه ای نو به ترانه هایم بدوز
كامياب
آنگاه گهوارههای کهنه را در گورهای تازه تکان دادی و همزمان پروانه را از پیلهاش پراندی تا ترمههای باران خورده را برشاخة گوزن بیاویزد مشقم کن وقتی که عشق را زیبا بنویسی فرقی نمیکند که قلم از ساقههای نیلوفر باشد یا از پر کبوتر