كامياب
اتل متل یه مورچه قدم می زد تو کوچه اومد یه کفش ولگرد پای اونو لگد کرد مورچه پا شکسته راه نمی ره نشسته با برگی پاشو بسته نمی تونه کار کنه دونه هارو بار کنه تو لونه انبار کنه مورچه جونم تو ماهی عیب نداره سیاهی خوب بشه پات الهی ...
كامياب
من از ان روزهایی میترسم .. . که نفسهایم نقشه ی قتل هم را می ریزند .. . و قلبم ارام . . ارام و ارامتر دنیا را باور میکند .
كامياب
گفتم بگو سکوت کرد ..... و من همچنان گوش می کنم
كامياب
یاد قلبت باشد كه دلم هیچ نداشت بجز از لبخندی كه به ترفند خودش به دلت پل می زد چشم خود را بگشا شاید آن مستی بر جا مانده همه از قصه تو است
كامياب
گفتی : برو گفتم : به چشم این بود کلام آخرین گفتی : خداحافظ تو گفتم : همین! گفتی : همین!
كامياب
اگر تقدیر فرصتی دهد، مغازه ای خواهم گشود در انتهای کوچه ای بن بست و آرامش خواهم فروخت به رهگذران اگر رهگذری باشد!!
كامياب
باران به زمین که می خورد دلش می شکند . . . اما به صورتِ تو که می خورد عاشقی دل شکسته می شود . .
كامياب
من با تمام غمهایم می خندم ! و در طوفان حوادث ایستاده ام و تو اگر می دانستی من چه می گویم از سایه ی ژولیده من بی تفاوت گذر نمی کردی
كامياب
آدمك ابرها سياهند آدمها چه بي پناهند همشون مثل مسافر توي نيمه هاي راهند لبا بسته ، چشا گريون همه جا رنگ زمستون تا دلت بخواد پرنده همه زخمي، همه بي جون شبهامون يه تخته سنگه آسمون كبودي رنگه مي دوني فاصله نيست توي سينه دل تنگه يه طرف راه بسته يه طرف بغض شكسته توي كوچه ها خزيدن با پاي زخمي و خسته آدمك فايده نداره پشت در بگن بهاره وقتي پروانه روي گلها حس پر زدن نداره توي اين همه هياهو
كامياب
چه حقيرند مردمي كه نه جرئته دوست داشتن دارند نه اراده ي دوست داشتن ، نه لياقته دوست داشته شدن و نه متانته دوست داشته شدن و مدام شعر عاشقانه مي خوانند ...
كامياب
کسی را دل مگر از سنگ باشد... که بگذارد کسی دلتنگ باشد....
كامياب
وقتی میبینی هر چقدر برف پاکن پسش میزنه باز برمیگرده... هر بار تند تر از بار قبل... ازش یاد نمیگیری؟....
كامياب
مجالی نیست غصه هایم را که از تو یادگاری مانده قاب می گیرم تا شاید روزی دیگر دوباره برایشان گریه کنم