كامياب
مترسکی شده ام چشم به راه تو منتظر وزیدن یک بادم تا تن پوشالی ام را به آن بسپارم
كامياب
نگو نه! نگاهت به من گفت تو قلبت برای دیگری می تپد نگو نه...!
كامياب
دیشب یک نقاشی سیاه وسفیدکشیدم ، یک نقاشی ازامروزهایم. بعدبامدادرنگی هایم آن رارنگ کردم، همرنگ کودکی هایم.
كامياب
من که نفهمیدم هنوز، اشکهایم را به کدام کوچه سپرده ام که تمام جاده ها روی سرم خراب شده اند... قبول! من گناهکار... اما جرم تو عجیب سنگین تر از من است... "نبودن" کم مجازات ندارد!
كامياب
بی خبر آمد ... بی دلیل رفت ... قصه ای کوتاه ... اما با شکوه ...
كامياب
دوستت دارم های تو حتی بوی ایهام داشت و من به دنبال معنای دور آن یک عمر دویدم
كامياب
شیرینی لبهای تو خبر از تلخی حرف های امروز نمی داد لبهای تو قبل از تو به من نارو زدند !
كامياب
نمی دانم چرا ، کجا ، تا کی ، برای چه ، ولی رفتی بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی
كامياب
تو باش ، نه به این خاطر که در این دنیای بزرگ تنها نباشم تو باش ، تا در دنیای بزرگ تنهاییم ، تنها ترین باشی . . .
كامياب
شب است و در سکوت شب نشسته ام به خاطرت / و دلخوشم به این دلی که بسته ام به خاطرت / ببین چگونه مهربان طلسم کرده ای مرا / که از تمام قبله ها گسسته ام به خاطرت .