كامياب
مســُخره ی شهر شده ام به این انتـــــظار طولانی همه میگویند دیوانـــــه شده است اما نمیدانند من صدای قدمـــــــــــهایت را از دل فاصـــــــــــــــله ها میشنوم ...که به ســــــــــــــمت من می آیی ....
كامياب
ای صبا گر بگذری از کوی مهرافشان دوست / دوست ما را گو سلامی ، دل همیشه تنگ اوست .
كامياب
گفتمش بی تو دلم میمیرد / گفت با خاطره ها خلوت کن / گفتمش خنده به لب میمیرد / گفت با خون جگر عادت کن / گفتمش با که دلم خوش باشد / گفت غم را به دلت دعوت کن / گفتمش راز دلم را چه کنم / گفت با سنگ دلم صحبت کن .
كامياب
بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت / پر زد و آواره شد و بر نگشت / لذت بیداری شبها تویی / تازه ترین اصل تمنا تویی / چشم تو آغاز پریشانیم / دوری تو علت ویرانیم .
كامياب
در گلوی من ابر ِ کوچکی ست میشود مرا بغل کنی؟ قول میدهم کم گریه کنم...
كامياب
روزي مي شود كه برگ برنده ات دل مي شود .... اما تو ديگر حاكم نيستي .
كامياب
روی احساس لطیفم پا نذار طعنه بر بی خوابی های من نزن من فرامین خدایم را چنان از بر شدم گوئیا یک دشت نیلوفر شدم هر کجا دیدی کمی متروکه است گل بکار و بر کبوتر ها بخند رنگ زرد باد پاییزی نشو پیچکی را روی شب هایت ببر نو گل احساس خود را هدیه کن چون جواهر بر صدای باد مست با نسیم تا پای شب بو ها برو ضربه ای بر خاطرات بد بزن گاهی از روی صداقت خنده کن یا بده بر برگ خشکی رنگ سبز پا به روی خاک نمناکی گذار پایکوبان در دل صحرا بچرخ سر بده آواز مستی را دمی که ستاره می درخشد بر لبت نامه های عاشقانه را بخوان شب به روی پشت بام خانه ات در زمستان برف ها را لمس کن کودک دل را به بازی ها ببر آب را بوسه هایت نوش کن شعرهایت را به مهمانی ببر بر بخار شیشه ها قلبی بکش گاهگاهی هم نگه بر پشت سر آفتاب ظهر را تسبیح کن یا برایش کرم شبتابی ببر زیر باران بوسه بر یاسی بزن دزدکی در مشت خود رویا ببر گوش کن از کوه می اید صدا مرد چوپان باز در نی می دمد یک شبی تا می شوی مهمان من طعنه بر بی خوابی های من نزن کودکانه دست در دستم گذار من شبیه دشتی از نیلوفرم روی احساس لطیفم پا نذار
كامياب
وقتے مَن آن "مشترکِـ موردِ " نظر نيـستَمــ... چه فَرقـے دارد در دَسترسـ باشَمــ يا نَباشـمــ...
كامياب
ترک میکنم و تنهایت میگذارم. . . تا بیش از این انرژی ات را صرف نکنی برای. . . صادقانه دروغ گفتن. . . خالصانه خیانت کردن. . . و عاشقانه بی وفایی کردن. . . و هر چه بیشتر خودت را از چشمم انداختن...!!!! و چه حس پوچی بود این که میپنداشتم. . .لایق اعتمادی. . .
كامياب
مي خوام به سردي شب هام بخندم / مي خوام به پوچي فردام بخندم / وقتي مي بينمت با ديگروني / تو اوج گريه هام مي خوام بخندم / مي خوام داد برنم تنهاي تنهام / مي خوام وقتي ميگم تنهام بخندم
كامياب
اگر تقدیر فرصتی دهد، مغازه ای خواهم گشود در انتهای کوچه ای بن بست و آرامش خواهم فروخت به رهگذران اگر رهگذري باشد
كامياب
من هنوز به فرود آمدن سیب نیوتن شک دارم... جذابیت زمین را نمیبینم چرا؟؟؟؟
كامياب
گفتم: سکوت کن ، تا بشنوم ترنم قلبت را اما به جای حنجره ، قلبت سکوت کرد . حال با این سکوت چه کنم؟!
كامياب
سرم را رو به آسمان گرفتم که تو را پیدا کنم.
او به سر به هوایی ام خندید.