كامياب
همیشه سکوتم به معنای پیروزی نیست ، گاهی سکوت میکنم تا بفهمی چه بی صدا باختی . . .
كامياب
شبانه تمام شد تمام ناگفته های سنگین شده چیزی شبیه مرگ، بر دلم نشست و همه ء آتش گرفته های ذهنم را خاکستر کرد . . . حال، این سردی ـه بعد از سوختن مرا می کشد!
كامياب
تمام می شوم و تو همچنان وعده ء هوای تازه ء فردا را می دهی و نمی دانی حوایت، همان هوایی است که دم به دم در تو فرو می رود می میرد و تمام می شود!
كامياب
فکر کن ندانم اینهمه که می نویسمت بیهوده ست! مسئله این است که هر چه می نویسمت زیباتر می شوی... شده حتی بارها خواسته ام نبینمت... اما همینکه چشمانم را می بندم از گونه هام سرازیر می شوی... تو شبیه دیگران نیستی دیگران حرف می زنند راه می روند نفس می کشند تو نه حرف می زنی نه راه می روی و نه می گذاری نفس بکشم
كامياب
دلم پشت این همه خستگی گم شده ! جایی رو برای پهن کردنش سراغ دارید؟ آخه می خواد نفس بکشه ! می خواد تازه بشه شاید هم بهتره حالا که گم شده فراموشش کنم !؟!
كامياب
ذوق و شوق ديدن روي تو در دل داشتم آن همه مه صورتان جمله به هيچ انگاشتم ليک خوبا تو نبودي مهربان با اين دلم زين سبب مهر رخت از لوح دل برداشتم
كامياب
نشود کين دل من بي غم تو شاد شود مگر آنوقت که جان از بدن آزاد شود اينچنين حال مبين بر من لطفي فرما سببي ساز خدا تا که رهت باز شود
كامياب
اين دل دل ما، غنچه سر بست شماست و خادمتان ، نوكر دربست شماست اين دل نشود رام كمند هر كس، ماراست دلي كه، قلق اش دست شماست
كامياب
شوکران به دست قدم رنجه کردی در حال و هوای دلتنگی من لبریز کردی کاسه ی اندوهم شدم یک کولی آواره دلگیر کردی غروب زمستانی ام به خیال خودم در کوچه های سوت و کور قلبت طی الارض کردم زمین گیر کردی شوق مستانه ام دو سه پیمانه از مهربانیت در جام می ام ریختم نمک گیر کردی صوفی عشقم شاید این رسم زمستان روزی تمام شد شاید این مهربانی حرام شد ولی من در انتظار این غبار بی سوار می مانم...
كامياب
چه رسالتِ مختصری داشتی پیامبرِ یک شبهی من! به تو که فکر میکنم لبخند به لبهایم نازل میشود
كامياب
به چه می اندیشی؟ نقطه ای دورادور هاله ای از فردا شاخه های تردید سایه هایی از نور چشمهایت اما، سخن از بوی نم و هق هق باران دارد و نشان می دهد از وسعت تنهایی تو یک دنیا
كامياب
من رفتم دوستان خوبم تا ديداري ديگر خدانگهدار