كامياب
می ترسم بیایم و چون سر رسم باز سرابی بیش نبینم تو خود میدانی که چه سخت است...
كامياب
به قلبم نشستی نگفتم چرا ، دلم را شکستی نگفتم چرا ، یکی خواب شبهای من را ربود ، چو دیدم تو هستی نگفتم چرا
كامياب
بی آشیانه را شوق ماندن نیست سنگ بر زمین ننداز ، من خود پریده ام
كامياب
من همیشه تشنه ما بودم و تو همیشه از من سیر بودی…
كامياب
گفته بودی که چرا محو تماشای منی ، آنچنان مات که یکدم مژه برهم نزنی ، مژه برهم نزنم تا که زدستم نرود ، ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی .
كامياب
آخــــــرین لبخنـــــــــدم را پشـــــت ِ سـرت پاشــیدم … میدانســــتم , بر نـــــمی گردی...!!
كامياب
در ستایش مهربانیت همچون نماز مسافر ، شکسته ام !
كامياب
خواب فرمانروای چشمانم شده درست زمانیکه تنها با فرمانروایی بیداری روزگارم متحول خواهد شد