كامياب
احتمالاًبوی تنهایی است اینکه هرجا میروم در جیبهایم هست... دوست دارم جایی بروم که تابلویی داشته باشد که رویش خدا نوشته باشد : " پایان تمام محدودیت ها ... "
كامياب
درخودم مرده ام از وقتی که رفتنت در من ته نشین تنهایی ها شد نگاه نکن نفس میکشم من روزهاست درخود مرده ام
كامياب
رفته اي و من هر روز به موريانه هايي فکر مي کنم که آهسته و آرام گوشه هاي خيالم را مي جوند . تا بي خيال نشده ام برگرد !!!
كامياب
دلم از فراق خون شد چه گويم از جدايي نظري به من نداري به طريق آشنايي همه شب به ياد رويت بفشانم اشک حسرت به اميد آن که آبي به برم به دل ربايي من بي تو را چه سازم؟که چنين اسير يارم
كامياب
دلم مي خواهد .. در آرامش آغوشت !.. طولاني بميرم
كامياب
عاشقی اولش خوبه آخرش سخته نیست کنارم ، رفته خیلی وقته
كامياب
ابرها، میان باریدن و نباریدن دودل بودند و در رویای خاکستری خود پرسه می زدند! منتظر باران بودم... چه فرقی می کرد؟!! گیرم باران هم نمی بارید منتطر بهانه بودم! . . . !
كامياب
روزهای بی تو می گذرند و من دست از پا درازتر چشمم را به انتظار فردایی که نخواهی رسید دوخته ام ...!