كامياب
مرا از بهشت راندند به جرم لبخندی ، لبخندی در امتداد چشمانت گناهم سیب سرخ حوا نبود دلهره ایی بود از پس تپش قلبی عاشق شوقی بود سرشار از دلی هم بغض دریا ، دلی که هم رقص موج به صخره زد و هر شب صدای شکستنش آرام بخش ساحل شد هر طلوع سرشار از وسوسه دیدارم من بهشت را به رنگ چشمانت فروختم ، دیوار فاصله را بردار به قدر لبخندی در نگاه سرد دیوار آجری هم پرسه خاطراتم ،لبخندت را به من هدیه کن از پس پنجره غبار گرفته روزگار چشمانم را ببند دستانم را بگیر می خواهم به بهشت باز گردم
كامياب
امشب تمام عقایدم را خاک می کنم و به مهمانی هیچ کس نمی روم حتی اگر خدا هم در بزند در را برویش باز نمیکنم امشب حقیقت را پشت باغچه چال میکنم و .... ادم میشوم....
كامياب
واژه هایم را بارانی میکنی بی انکه خودت بدانی از کدامین حوا سراغ نگاهت را بگیرم در کدامین بهشت وقتی شعله های اتش تمامی سیب ها را سوزانده است
كامياب
انگاه که از شدت نفس نفس زدن به اه کوتاه ارضا نمیشدی من هزار بار با نگاهت اه میکشیدم
كامياب
دقایق حرام میدوند به سوی آغوش برهنه ی تو و بیچاره من که هنوز همبستر عجوزه ی غارتگر ذهن خود هستم... با ناخنهای خون آلودم روی جداره های دیوار میکشم! راه گریزی نیست برای من
كامياب
پنجره وا میشود. پنجره بسته میشود. پنجره وابسته میشود...
كامياب
تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگین خود بنشانمت بنشین.... غمی نیست!!! حوای من!!! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست!!!! آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من، بیاندیش لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست!!!!
كامياب
من.... قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست!!! شاید.... و یا..... شاید..... هزاران شاید دیگر اگرچه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
كامياب
هوادارت بودم حوای من، بی هوا رفتی بر دار شدم....