كامياب
با همتون قهر می کنم می رم یه جای دور عمرمو سر می کنم میرم به اونجایی که میگن شهر غمه اونجا همش مال منه جایی که فقط غصه و ماتمه قهر می کنم قهر می کنم با خودمم قهر می کنم توی جهنم می شینم کاری ندارم با کسی تنهای تنها می شینم شوخی ندارم با کسی اونجا می شینم تنهای تنها با همتون قهر می کنم
كامياب
به چه می اندیشی؟ نقطه ای دورادور هاله ای از فردا شاخه های تردید سایه هایی از نور چشمهایت اما، سخن از بوی نم و هق هق باران دارد و نشان می دهد از وسعت تنهایی تو یک دنیا
كامياب
دستم از همه جا کوتاه است، زندانی شده ام این گوشه دنیا ، دور از تو. تو دنیای من هستی ، خودت را از من دریغ نکن. بگو حرف هایی را که نگفتنش آزارت می دهد. غم هایت را بگو. نفرت هایت را بر سر من خالی کن. این تنها دلخوشی من است....
كامياب
چیزی شبیه این حرف ها....بی چاره من... بس که خراب می شوی روی احساسم کمرم خم مانده است...قامتم بی خود نیست که کوچک شده است...بس که مجبورش میکنم ساده شود ،آنقدر که از سادگی ناچار شود.....کمی مانده تا هیچ شود...کمی تا نا امید شود...
كامياب
آدم که شوی.... حوا نمی شوم!!!!! دل از دنیای انسانیت می کنم و سیب سرخی می شوم و گولت می زنم!
كامياب
روزی یک بار من و روزی هزار بار تو.....اینها قبول...حق من است اصلا قبول......روزی هزار بار تو قبول...روزی همیشه تو قبول...روزی سحر تو ،شام تو ،اینها قبول..اما قرار این نبود...بیچاره من....روزی یک بار هم من....
كامياب
نیلوفر و باران در تو بود خنجر و فریادی در من فواره و رؤیا در تو بود تالاب و سیاهی در من در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
كامياب
چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد... این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد
كامياب
معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود . . .
كامياب
اگر میخوانی میخواهم بگویم ستاره ها هم حسادت میکنند . میخواهم بدانی ستاره ها هم به اینکه جای کوچکی از قلبت را خانه کردم حسادت میکنند . وقتی با منی فرشته ها دستهایمان را میگیرند ، آن یکی را ببین چه زیبا به دورت چرخ میزند . آن یکی را ببین با سبدی از گل روی سرت عطر یاس میریزد . حق دارند حسادت کنند . حق دارند به مهربانی هایت حسادت کنند . ببین چطور دستم را گرفته ای ؟ انگار کودکی در آغوش من . انگار هنوز هم روزها را با طپشهای قلبت میشماری . انگار تا نگاهت میکنم صورت سفیدت سرخ میشود . من اینها را میبینم و عاشقت هستم .
كامياب
مدت هاست كه زنده به گورم كرده است همچون دختركان عصر جاهليت اين روزگار بي مروت! .... بگو آرام تر بجوند گوشت تنهايي ام را كرم هاي حريص خاطرات...
كامياب
زمانی کوه بودم حال دیگر آدم شدم می رسیم به هم؟؟؟
كامياب
پاشنههای بی هدف خش و خش ِ برگها سوز باد ِ سرد و تکنوازی ِ گاه به گاه ِِ کلاغها و تنهایی ِ من هیچکدام دلیل ِ مُبَرهَن ِ پائیز نیست آنچه حسّ ِ کلاغ را به یک سمفونی ِ حزین سوق میدهد و سیر ِ سوز ِ باد را ، جهت و برگها را پایمال پاشنهها میکند و مرا ، تنهای تنها تنها .. صدای اصطکاک ِ فاصلهایست که یک در میان ِ حرفهایت بگوش میرسد
نه بخدا
14 سال و 11 ماه و 16 روز و 8 ساعت و 25 دقيقه قبل