كامياب
طلوع طالع من هنوز روشن نشده پای قرار بی قراری های تو غروب کرد من در این سطرهای پنهانی به دنبال حرمت روزهای از دست رفته ام
كامياب
در این آسمان بی ستاره ، یکی از ستاره ها در آسمان مانده ، ستاره ها همه خوابند، اما این ستاره به عشق دیدن آسمان بیدار مانده.
كامياب
گر چه دوری زبرم همسفر جان منی قطره اشكی و در ديده ی گريان منی اين مپندار كه يادت برود از نظرم خاطرت جمع كه درقلب پريشان منی
كامياب
تن ات آمو نگاه ات بحر عمان و چشمان تو اقیانوس پنهان ولی با این همه دریا مزاجی کنارت تشنه لب جان داده هجران
كامياب
من این جا نازنین در سوگواری تو آن سو منتظر با بیقراری و سالنگ که در بین من و توست به خود می لرزد از این شرمساری
كامياب
سلام دوستان ظهر روز جمعه تون بخير و شادي
كامياب
اگر میتوانستم بدون تو بمیرم ، تا به حال صدها بار مردم ولی زنده شدم ، به عشق تو بیخیال آن دنیا شدم
كامياب
وقتی دستاتو میخوام وقتی خواب باهام راه نمیاد وقتی سرم یه شونه واسه خوابیدن میخواد وقتی صدای بیگانگیم در نمیاد وقتی سنگ دلم وقتی پر غم دلم وقتی ارزش را بهتر از تو میدانم وقتی نیاز به ساز دلت دارم وقتی اغوشت رو میخوام وقتی نفست،نفسم میشه وقتی تویی نیازم... ان وقت است که دلم ساز تو را مینوازد و تمام هستیم عطر توست
كامياب
چه زیباست به خاطر تو زیستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بدون خوشبختی زیستن و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن. ای کاش واقف بودی که بدون تو مرگ گواراترین زندگی است و بدون تو و بدور از دست های مهربان تو و بدون قلب حساست زندگی چه تلخ و ناشکیباست
كامياب
وقتی از محبت سیرم میکنی وقتی با چشات اسیرم میکنی وقتی که دل منو با اون نگات دادی به باد وقتی که رویای با هم بودن و دادی به یاد. . . . وقتی. . . کاش روزها هم کمی مهربانتر می گذشتند. . .
كامياب
درد می دانی کجا است؟ درد آنجاست که ندانی، و اشتباه کنی، اشتباهی که زندگیت را از آسمان به زمین بیندازد. درد آنجاست که نخواهی چیزی را از دست بدهی، اما جلوی چشمانت دارد می رود، و از تو هیچ کاری، ساخته نیست… درد آنجاست که با وجود همه ی غرورت ، زانو زده باشی، اما باز هم بخشیده نشوی… درد آنجاست که کارت به جایی برسد از شب متنفر شوی… درد آنجاست که بالشتت شب ها خیس باشد… درد آنجاست که هیچ کس نیست، که هیچ کس نیست بگوید بگذار اشکهایت را پاک کنم… درد آنجاست که سقف اتاقت جای چشمانی را که باید به آن ها خیره شوی، بگیرد. درد آنجاست که افتاده ای و هیچ کس نیست بگوید “بلند شو مرد”. درد آنجاست که قلبت دو روز تمام تیر بکشد، و تو خوش حال باشی از اینکه به زودی خواهد ایستاد… درد آنجاست که آرزویی داشته ای که می توانست برآورده شود، اما نشد… درد آنجاست که… درد آنجاست که دیگر نتوانی بنویسی درد کجاست… درد درون من است. درون دستان فقیرم. درون چشمان محرومم. درون پاهای خسته ام. درون روح خاموشم…