كامياب
من رفتم دوستان خوبم تا ديداري ديگر خدانگهدار
كامياب
برای تو مینویسم از درون فاصله ها بوی عشق می دهی ای غریبه برای تو می نویسم که نگاهت را از پشت دیوارهای شهر میبینم وچه عاشقانه نگاهیست و لبخندت را بر لب خود تجربه می کنم نامت را نمی گویم می ترسم که مبادا بشکند زیبایی دل بستن را نامت را در قلبم حک می کنم تا بمانی و بدانی دوستت دارم ای غریبه می شناسمت تو از جنس نور و از تبار مجنونی و خداوند در دل مهربانت خانه دارد روح بزرگت را می ستایم و آرزو می کنم که همیشه غریبه بمانی مبادا که آشنایی جدایمان بکند غریبه دوستت دارم به وسعت دل عشاق جهان
كامياب
ببار بارون٬شاید آروم بگیرم ببار ای آسمون٬حرفات ترانه است تو هم مثل منی٬گریه ات بهانه است ببار ای مهربون قلبم شکسته ببار ای همزبون٬تنها و خسته صدای چک چک آواز خوندن ترانه تو قفس آوای بودن ببار حالا از این درد زمونه که تنها منو کرده دیوونه بازم دلم بهانه کرده
كامياب
تو را گم کرده ام امروز وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگین است وچشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشید نمی دانی چه غمگینند پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم
كامياب
به کدامین گناه مرا به انتظار محکوم می کنی قاضی سرنوشت من ، نمی شود با طناب دار فراموشی ات مرا بمیرانی؟ من رعشه های مرگ را به تازیانه های انتظار ترجیح می دهم.
كامياب
سیگارش را توی زیر سیگاری له کرد. زیر سیگاری پر از سیگارهای نصفه بود . خودکارش را به دست گرفت و دوباره بالای کاغذ سفید نوشت: "یک قصه عاشقانه" روی زمین.....دور و برش پر از کاغذهای مچاله شده و پاره بود....
كامياب
دلم میخواست میتونستم چشمامو باز کنم و حقیقت رو ببینم دلم میخواست میتونستم اشکامو پاک کنم و بخندم دلم میخواست میتونستم یاد بگیرم بفهمم تا درک کنم که تو هیچوقت مال من نمیشی...
كامياب
مرا هم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایم . . .
كامياب
کاش گل بودی تا به تلافی همه ی بدیهایت تو را پرپر میکردم
كامياب
شب شرابی خوردم و مستی مرا در بر گرفت دوریت آمد به یادم , هستیم آتش گرفت.
كامياب
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست شکسته باد آن که دلش این چنین می خواست....
كامياب
تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید نشستم، باده خوردم، خون گریستم کنجی فتادم تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
كامياب
او را می بینم مرا می بینی گویی مرا نمی شناسی نکند به همین زودی مرا فراموش کرده ای؟ این منم، همان بازیچه ی روزهای نچندان دور، همان قاصدک تنهاو غریب و بی یاور، حال مرا به یاد آوردی؟ آری، من همانم.
كامياب
در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ ..... نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی ...... برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی ..... اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی
كامياب
طرحی ز موج بر دل مردابیم بکش....... امشب دلم بهانه دریا گرفته است...!
بدرود دادا
14 سال و 11 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 30 دقيقه قبلخدانگهدار.....
14 سال و 11 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 29 دقيقه قبلخدا بهمراهت
14 سال و 11 ماه و 12 روز و 17 ساعت و 27 دقيقه قبل