كامياب
دلم گرقته است . دوباره دلم هواي تو را كرده است . خودكارم را از ابر پر ميكنم و برايت از باران مي نويسم . وقتي كه قطرات باران لحظه هايم را مترنم ميكنند به ياد تو مي افتم به ياد روزي كه تو را در ميان شقايق ها ديدم . به ياد روزي كه شمع را سرودي و خاكستر شدي. مي خواهم به سوي تو بيا يم تو را در كجا مي توان يافت ؟ در آواز جغدي كه شوم مي خوانندش يا در آواز سينه سرخ ؟ در سلام دختري كه تازه سخن گفتن آموخته يا در سلام دختري كه پي آرزوهايش مي گردد ؟ در عطر سيب سرخ يا در بوي موزهاي جنوب ؟ كاش مي توانستم از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. كاش مي توانستيم در بيشه اي گمنام زير سايه شمشاد ها باشيم. دوباره شب، دوباره تنهايي، دوباره تپش اين دل بي قرار، دوباره سايه حرفهاي تو كه روي ديوار روبه رومي افتد
كامياب
آدمی در آغوش خدا غمی نداشت / پیش خدا حسرت هیچ بیش و کم نداشت / دل از خدا برید و در زمین نشست / صدبار عاشق شد و دلش شکست / به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود / یادش آمد یک روز دل خدا را شکسته بود
كامياب
بارالها ! ای خدای عدل و داد / هرکه کرده یادی از ما زنده باد / ما که معتاد رفیقیم و خمار روی دوست / در مرام ما نباشد ترک این نوع اعتیاد !
كامياب
من غريبم آري تو غريبم كردي تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي تو مرا سوزاندي تو مرا بر در و ديوار بدي كوباندي تو مرا از بودن تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها ترساندي تو مرا از فردا... تو مرا از دريا... تو مرا ترساندي من اسيرم آري تو اسيرم كردي... بي خبر از باران.. تو كويرم كردي از شراب دوري تو چه سيرم كردي من شكستم ، آري تو شکستم دادي
كامياب
در هوای نبودنت دلم میلرزد میترسم به سرنوشت حباب ها دچار شوم نزدیکتر بیا بگذار به راه دلمان ادامه دهیم مقصد همان غار آدم و حواست میخواهم حوای قصه های عاشقانه ات شوم لطفا آدم غصه های دلتنگی من باش
كامياب
آهای شیرینی های حقیقی از بس که قند رویاهامو خوردم مرض قند گرفتم دارم میمیرم هنوزم میلی به ملاقاتم ندارید؟
كامياب
جایی خودم را جا گذاشته ام. میون منطق و احساس. نه... گم شده ام. حالا نه از روی عقل تصمیم می گیرم. و نه احساسی مانده برای دهن کجی به عقل ! روند مسخره ای است. خاکستری.خنثی. بی تفاوت. چیزی آن ته توی وجودم یخ زده است به گمانم.
كامياب
پرواز در آسمان مهر من می کنی ولی بر شاخسار عشق دیگری فرود می آیی تار و پود سپید جامه ات قیمت پروانگی من است. فراموش کرده ای ؟ مهم نیست سقوطت را که خواهم دید
كامياب
دلم تنگ آواز نفسی است٬ که پشت خاطره ها جا مانده است...
كامياب
برگ زرد٬ به جرم رقص شبانه اش با باد ٬ از چشم درخت افتاد و پاییز بیرحم به حکم عدم ؛ مبتلایش ساخت...
كامياب
تصمیم گرفتم آنقدر کمیاب شوم شاید دلی برایم تنگ شود ؛ ولی افسوس فراموش شدم !
كامياب
بر روي سنگ قبرم ننويسيد که عاشق بود بنويسيد اخلاقش بچه گانه بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد که چه رنجهايي را تحمل کرد بنويسيد دروغگو بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد در جواني مرد بنويسيد پير شده بود پير جواني بر روي سنگ قبرم ننويسيد تنها بود بنويسيد بهترين دوستش تنهايي بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد عشق در وجود او نبود بنويسيد وجود او عشق بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد عاشق باران بود بنويسيد باران موثر ترين داروي او بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد که کم تحمل بود بنويسيد مشکلاتش بيش از اندازه بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد روزاي آخر غمگين بود بنويسيد شاد بود مرگش فرا رسيده بود بر روي سنگ قبرم ننويسيد از دوري يار مرد بنويسيد از عشق يار مرد بر روي سنگ قبرم ننويسيد که روز تولدش مرد بنويسيد که هرگز متولد نشد بر روي سنگ قبرم ننويسيد نامش (...... ) بود بنويسيد نامش ديوانه بود
كامياب
سلام دوستان خوبم شبتون بخير