كامياب
احتمالاًبوی تنهایی است اینکه هرجا میروم در جیبهایم هست... دوست دارم جایی بروم که تابلویی داشته باشد که رویش خدا نوشته باشد : " پایان تمام محدودیت ها ... "
كامياب
باران باش و ببار من به هوای لمس دستانت دل به باران داده ام ....
كامياب
آن روز ها صدای تو در گوشم می پیچید و خوابم می کرد این شب ها صدای تو در دلم می پیچد و بیدارم می کند
كامياب
مســُخره ی شهر شده ام به این انتـــــظار طولانی همه میگویند دیوانـــــه شده است اما نمیدانند من صدای قدمـــــــــــهایت را از دل فاصـــــــــــــــله ها میشنوم ...که به ســــــــــــــمت من می آیی .....
كامياب
صحبت از انتظار کشنده نیست صحبت از نا امیدی این دل است که هیچ دلخوشی به آمدنت ندادی اش
كامياب
روزهاستـــ که ازسقفـــ خاطراتمـ ـ یادِ تومیچـ ـ ـکــد بارانــ که بند بیاید از اینــ خانه میرومـــ
كامياب
منــ هنوز ایستاده امـــ با دستانیــ که فکر می کنند کاشـــ آغوشتـــ عدالتـــ بیشتریـــ داشت
كامياب
آنچه که زیر پا گذاشتیـــ و شکستــ غرور منــ بود! و حالا تکه هایشـــ به پایــ خودتـــ خواهد رفتـــ! و حتی اگر من نخواهمـــ که اینگونه باشد طبیعتـــ روزگار اینچنینـــ می خواهد...