كامياب
تنهایی دل سپردن به کسیست که دوستَت نمیداردتنهایی کسی که برایِ تو گل نمیخَرَد هیچ وقت کسی که برایَش مهم نیست روز را از پشتِ شیشههای اتاقت میبینی هر روز
كامياب
از چَشمت افتادم، درست زیر پایِ عابری که داشت، از خودش میگذشت
كامياب
راهِ راست، همانی بود که تو برایِ همیشه از آن رفتی، همین است که دیگر به صراطِ تو مستقیم نیستم! هی تنهاییام را گز نکن
كامياب
سوختم، بي هيچ خاكستري! وگرنه آنرا هم به باد میدادی.
كامياب
دلت را به من گرم کن، شبیهِ خاکِ مردهای هستم، که هیچ وقت سرد نمیشود
كامياب
نفس می کشم نبودنت را نیستی... هوای بوی تنت را کرده ام می دانی؟ پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ... گرما زده می شوم ، تو را کم دارم سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ... تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران... مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ...
كامياب
شکستن خـــرد کردن ســــــــوزاندن خاکســـــتر کردن به باد دادن... از هر انگشتت یک هنر می بارد !
كامياب
دوستان خوبم روز خوبي داشته باشيد خدانگهدار
كامياب
چه رسالتِ مختصری داشتی پیامبرِ یک شبهی من! به تو که فکر میکنم لبخند به لبهایم نازل میشود
كامياب
بارانی مورب در نیمروزی آفتابی هیچ اتفاقی نیفتاده است. تنها تو رفته ای اما من قسم می خورم که این باران بارانی معمولی نیست حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند...
كامياب
کاش در بستر تنهایی تو پیکرم شمع گنه می افروخت ریشه ی زهد تو و حسرت من زین گنهکاری شیرین می سوخت
كامياب
به چه می اندیشی؟ نقطه ای دورادور هاله ای از فردا شاخه های تردید سایه هایی از نور چشمهایت اما، سخن از بوی نم و هق هق باران دارد و نشان می دهد از وسعت تنهایی تو یک دنیا
كامياب
خواستم از احساسم بگویم گفتی نگو ! سکوت کردم ... خواستم از دلتنگی ام بگویم گفتی نگو ! سکوت کردم ... خواستم گله کنم گفتی نباید ! سکوت کردم ... خواستم زار زار ببارم گفتی نبار ! سکوت کردم ... سکوت کردم ... سکوت کردم ... حالا فقط سه نقطه مبهم از من باقیست ! خودت معنی اش را پیدا کن " . . . "